تبليغاتX
بدون سانسور
قول می دم این دیگه آخریش باشه ! آخه تا حالا این سرعت رو برای هیچ ماشینی ندیده بودم. فوق العاده است . از دفعه ی دیگه با داستان برمی گردم .

Shelby Super Cars Ultimate Aero 

با سرعت : 412.8 کیلومتر در ساعت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:12  توسط فرنوش زنگوئی   | 

از وقتی بچه بودم ، آرزو داشتم که یک ‌BMW داشته باشم . وقتی آلمانی یاد گرفتم ، آروزم این شد که با BMW خودم در اتوبانهای هانوفر با سرعت حرکت کنم . نمی دونم شاید این آروزها کمی بچه گانه باشه ولی به هر حال آرزو ست دیگه .

امروز یکی از دوستان قدیمی ام عکس مدل جدید BMW Vision Efficient Dynamics  را که در نمایشگاه فرانکفورت به نمایش در میآید را برایم ایمیل کرده بود ، همه ی آرزوهای قدیمی ام زنده شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:46  توسط فرنوش زنگوئی   | 

اين چندمين بار بود كه خوابش را مي ديدم . راستش براي سن وسال من كمي احمقانه به نظر مي رسد كه از اين خوابها ببينم ولي خب مي بينم ديگر ! هر دفعه در خواب كمي جلوتر مي رويم . بار اول كه به خوابم آمد داشتيم در پارك قدم مي زديم . همان پاركي كه عصرها بعد از كار با شوهرم از كنارش رد مي شديم . شوهرم را خيلي دوست داشتم . اما فكر نمي كنم بيشتر از 2 يا 3 بار مستقيم در چشمانش نگاه كرده باشم و اين جمله را به او گفته باشم  ولي او برعكس من مدام چپ مي رفت و راست مي رفت و اداي دوست داشتن در مي آورد . مدام دستش در موهاي من وول مي خورد . از اين كارش متنفر بودم . قربان صدقه رفتن زياد حال آدم را به هم مي زند . چند باري خواستم به رويش بياورم ولي نتوانستم . طفلك خيلي با محبت بود . 5 شنبه اي كه رفته بودم سر خاكش بهش گفتم . احتمالا از زير خاك هم داشته مي گفته كه خيلي من را دوست دارد ولي من صدايش را نمي شنيدم .

فكر نمي كنم اين يكي اين طور باشد . آخر هر بار در صف شير پشت سرش مي ايستم حتي نيم نگاهي هم به من نمي اندازد . كسي از همسايه ها هم او را نمي شناسد . فقط همه مي دانند كه تنها زندگي مي كند . 5 شنبه اي كه رفته بودم سر خاك شوهرم ، برايش حلوا بردم . در خانه اش را كه زدم ، خيلي دير در را باز كرد . لباس مرتبي تنش بود . خيلي خشك و رسمي تشكر كرد . همان شب بود كه بار اول به خوابم آمد . در پارك با هم قدم مي زديم . در خواب هم نگاهم نمي كرد . صبح كه بيدار شدم خيلي خوشحال بودم . راستش شوهرم عادت داشت مدام در چشمانم نگاه كند و حرف بزند . بعضي وقتها دلم مي خواست كه دهانش را با نخ و سوزن بدوزم و هر وقت خواستم كه حرفي بزند با قيچي نخها را باز كنم . اميدوارم كه براي اين فكر شيطاني ام بدنش در گور نلرزد .

قبل از اين كه دوباره به خوابم بيآيد در ويدئو كلوپ ديده بودمش . داشت فيلم انتخاب مي كرد . شوهرم از فيلم خوشش نمي امد . هميشه وسط فيلم آن قدر حرف ميزد كه هيچي از فيلم نمي فهميدم . هر وقت مي گفتم برويم سينما ، سري تكان مي داد و مي گفت به جاي اين كه كلي پول بليط بدهيم ، من مي روم كباب مي خرم ، تو هم يه برنج بذار ، با هم حرف مي زنيم و مي خوريم .  شوهرم بعضي وقتها غير قابل تحمل مي شد .

آن روز بعد از اين كه ديدمش ، به خوابم آمد . با هم رفته بوديم سينما . داشتيم با هم چيپس مي خورديم . هميشه دوست داشتم كه اين سيب زميني هاي خشك را زير دندانم خرد كنم . دكتر خوردن غذاي چرب را براي شوهرم غدغن كرده بود . خيلي وقت بود كه در بيداري چيپس نخورده بودم . ان شب دستمان در خواب به همديگر خرد . گرمي دستش را احساس كردم . دستانش مثل دستان شوهرم پر مو نبود . صبح كه از خواب بيدار شدم ، دلم نمي خواست دست و صورتم را بشويم . گرمي دستش را براي هميشه مي خواستم .

چندبار ديگر هم در خواب ديدمش . اما ديشب با هميشه فرق مي كرد . من هيچ وقت از اين جور خوابها نمي بينم . راستش اصلا براي سن من زشت است . گرمي دستانش تنم را آتش مي زد . تا صبح تمام تشكم خيس عرق شده بود . بايد يك كاري مي كردم . شايد اگر براي يك بار با هم حرف بزنيم و كمي از خودش برايم بگويد يا من كمي از خودم برايش بگويم ، اين خوابها تمام شود . بايد با او حرف بزنم .

صف شير نيآمد . پارك نيآمد . ويدئو كلوپ نبود . يك هفته گذشت . خبري از او نشد . بوي لاشه اش تمام محل را پر كرد . دلم براي قربان صدقه رفتنهاي شوهرم تنگ شده است .  

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:22  توسط فرنوش زنگوئی   |