طعم گس عطر
کف چادر دراز کشیده بودم . زیپ چادر را باز کرد و آمد کنارم نشست . سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و
گفتم : این جوجه هاتون حاضر نشدند ؟! مردم از گشنگی ! پتو را از روی پایم پس زد و پایش را دراز کرد . پتو را دوباره کشید . گرمای پایش را حس می کردم . دستش را لای موهایم برد و گفت : تو هم که یه وقت نیای بیرون کمک . از صبح که اومدیم ، فقط نشستی تو چادر . همین جوری می خوای به قولت عمل کنی ؟ به سمتش برگشتم . چشمانم را به سمتش چرخاندم و از بالای عینک نگاهش کردم و گفتم : چه قولی ؟! پایش را به پایم مالید . موهای تنم راست شد . دستش را از لای موهایم بیرون آورد و روی لب هایم کشید و گفت : زدی زیرش ؟!؟ از اول می دوونستم ، دبه می کنی ! خانومی ، شما نبودی که قول دادی وقتی اومدیم چالوس ، کنار رودخوونه .... . یادت اومد ؟!؟ پایم را به پایش مالیدم . حس قشنگی بود . انگشتش را که هنوز داشت با لبهایم بازی می کرد ، بوسیدم و گفتم : مگه می شه یادم بره ، این همه راه فکر کردی واسه چی کوبیدم اومدم چالوس !! پتو را روی سرم کشیدم و گفتم : اومدم که لب رودخوونه گلم رو ببوسم دیگه . پتو را از روی سرم پس زد و گفت : پس یادته و به روی خودت نمی یاری . رویم خم شد . نفس هایش به صورتم
می خرد . صورتم داغ شد . دستم را به صورتش کشیدم . تیزی ته ریشش را دوست داشتم . انگشتانم مور مور شد . دستم را گرفت و انگشتانم را بوسید . گفت : حالا کنار رودخوونه هم نبوسیدی عیب نداره . فعلا که بچه ها تو چادر نیستند . بدو که لبام دیگه طاقت ندارن . پتو را روی سرم کشیدم و گفتم : فقط لب رودخوونه .
گرمای نفس هایش را دیگر حس نمی کردم . از رویم کنار رفته بود . پایش را از زیر پتو بیرون آورد . روی آرنج راستم بلند شدم و گفتم : چی شد؟! شوخی کردم ! توی چشمانم زل زد و گفت : نمی دوونم ، فکر می کنم از من خووشت نمیآد . یه دقیقه از چادر بیا بیرون ، ببین شیرین و مسعود چه لاوی با هم می ترکوونن . دوباره دراز کشیدم و گفت : باز شروع کردی ؟ صد دفعه گفتم منو با کسی مقایسه نکن ! دوباره گرمای نفس هایش را حس کردم . رویم خم شد و گفت : من هیچ وقت گلم رو با هیچ کس مقایسه نمی کنم . فقط دوست دارم تو هم منو دوست داشته باشی . بده ؟! دوباره از بالای عینک نگاهش کردم و گفتم : ندارم ؟؟!؟ دستش را به گونه ام کشید و گفت : معلومه که دوستم داری . من هم ... . زیپ چادر بالا رفت . مسعود بود . بلند گفت : یا الله !!! از رویم کنار رفت . از کف چادر بلند شدم و گفتم : هیچ خبری نیس مسعود جان . داره سعی می کنه منو از خواب بیدار کنه !!! مسعود کنارش نشست . به عطسه افتادم . عطر مسعود اذیتم کرد . بینی ام را با دو انگشت گرفتم و گفتم : پیف پاف زدی مسعود ؟!؟ مسعود پیراهنش را به سمت بینی اش برد و بو کرد و گفت : نه عطر من نیست ، باید عطر مشهدی شیرین باشه !! ولنتاین کی میآد ، براش عطر بخرم دیگه این پیف پاف رو نزنه ؟!؟ بلند شد . گفت : دستشو یی آب داره ؟! از صبح می خوام برم . تو نمی آیی ؟! مسعود گفت : نه هستم ، بیرون یخ کردم . شریرن رو بیرون دیدی ، بگو رودخوونه از دستش خسته شد ، اون خسته نشد ؟! زیپ چادر را بست . پتو را روی سرم کشیدم و گفتم : مسعود سر و صدا نکنی ها ، خوابم می یاد !! مسعود با پا کوبید به پایم . موهای تنم راست نشد . زیر پتو ساعتم را نگاه کردم . چشمانم را بستم .
گرمای نفس هایش را از زیر پتو حس کردم . متوجه رفتن مسعود و آمدنش نشده بودم . دوباره رویم خم شده بود . پتو را پس زدم . با انگشت به نوک بینی اش زدم و گفتم : چه دستشویی شد !! گفت : یه کم لب رودخوونه تنهایی نشستم . شاید داغی لبهام بره . ولی نرفت . روی آرنجم بلند شدم . آرام به سمت بالشت خمم کرد . عطسه کردم . لبانش را روی لبانم گذاشت . تیزی ته ریشش اذیتم کرد . سخت نفس کشیدم . بوی عطرش آشنا بود . زبانش که به زبانم خورد ، موهای تنم راست شد . لبانش را که برداشت دوباره عطسه کردم . دهانم بوی عطر مشهدی گرفته بود . زبانم گس شد . استفراغم را قورت دادم .
فرنوش زنگوئی
بهمن 86
