تبليغاتX
بدون سانسور

وارد اتاق شدم، نور خیره کننده ای تمام فضای سفید رنگ را پوشانده بود، هیچ سیاهی  وجود نداشت، هیچ سایه ای هیچ رنگ زشتی . فقط نور بود و نور. دم در خشکم زده بود از این همه زیبایی .دلم نمی آمد که ثانیه ها این لحظات را از من بگیرد و به گذشته ها و خاطرات تبدیل کند. تا خداآگاه به درون کشیده شدم ،لذتی بی پایان ، بی مثال حتی از لذت بوسه های گرم معشوق هم بالاتر.

آینه در کنج اتاق روبروی من ایستاده بود ولی من در آن نبودم ، خود را نمی دیدم، این نور بود که از آن بیرون می پرید و به آغوش من می نشست تا لحظه لحظه شیرینی این لذت را بچشم. آرزو می کردم عزیزترین فرد زندگی ام، همدم من در این ثانیه ها کنارم باشد. دستم گرم شد ،پهلویم . دست راستم را او گرفته بود . خدای من آرزوی ام برآورده شد. چقدر زیبا بود در نور. هر دو زیبا بودیم . گیسوانش با بارش نور آرام آرام از شانه هایش ریزش می کردند و بر می خواستند. نمی خواستم زیبایی این لحظه را از دست بدهم. نگاه هایمان به هم قفل شد.آینه را از یاد بردیم . هر دو می خواستیم بگویم : ... ، ندای سبزی از درون آینه آمد : به درون من بیائید. این مکان نا پاک تر از آن است که پاکی عشق شما را آلوده کند ، به درون من آئید و آرام گیریدو پهلو به پهلوی هم به آینه نزدیک شدیم . نیازی به مقاومت نبود . آینه ما را ربود.

چشم هایم را به آرامی باز کردم . نور سپید به مردمک فشار آورد. دست هایم به یاری شان شتافتند ولی نور قوی تر از همه چیز بود از هوس ،از شهوت. به آرامی بازویم را کنار زد و آرام آرام چشمانم را نوازش کرد .

همه جا سپید سپید . هیچ احساسی ،هیچ ضربانی . او نیز نبود. ترس هم نداشتم از اینکه او را گم کنم چون هر وقت من یا او ، دیگری را می خواست ، بود. من بودم و نور و خدا . می دانستم او هست و نور و خدا . همیشه به من می گفت من و تو یک روح هستیم در یک بدن ، همیشه من تو هستم و تو من.حال حس می کنم که من او و او من هست . او عاشق تر از من و من ... .

صدایش کردم که به او بگویم ... . ندا از درونم آمد که من ... . به پایین نگاه کردم ،به عقب . سایه نداشتم ، تاریکی هایم رفته بود ، من پاک بودم.

آرزو کردم که کنارم باشد . به من گفت که سایه اش رفته ، او را ترک گفته . از شادی اشک در چشم هایمان جمع شده بود ولی پلک ها اجازه ی جاری شدن را نمی دادند. به سمت هم حرکت کردیم، نزدیک و نزدیک ،نزدیک تر. سینه هایمان هم دیگر را لمس کردند. دستم تکیه گاه کمرش شد تا هنگام سست شدن بدنش از شوق لذت تکیه گاهش باشد . او گردنم را نوازش کرد و دست دیگرش در موهایم بازی می کرد. به خود چسباندمش .چه گرمایی، هر دو تب داریم ، هر دو داغ ، هر دو غرق در لذت. نفس هایم را به نفس هایش هم آهنگ می کنم. لب می گشویم ت بگویم ... او با شوق آرام می گوید "دوستت دارم" لب هایم روی لب هایش قفل می شود . چه شیرینی دل چسبی ، چه مزه ای . با ولع به دنبال  شیرینی بیشتر تمامش رو خوردم.زبانش شیرین تر بود. احساسی شیرین تر از این نداشته ام. فکر کنم هیچ گاه سیر نشوم ،  زبان او روی دندان هایم راه می رود.

چشم هایم را باز می کنم . به عمق نگاهش می روم در سیاهی چشمانش ، یک نقطه نور سوسو می زند. جلو تر که می روم سوسو ها ثابت می شوند. نزدیک و نزدیکتر ، بزرگ و بزرگتر . سو سو ها به اندازه ی فضای بی کران باز و سپید .

شناورم، معلق ، سبک . کسی نیست . صدا می آید " فقط من هستم بیا ، فقط من صاحب سپیدی و سیاهی چشمان تو هستم" . جلو تر در بی کران ایستاده سپید پوش و نوران . او من است که در او هستم .

انگشت های نازک خورشید از گوشه پنچره ی اتاق مو هایم رو نوازش می کند و به سمت پلک هایم می آید و آرام در گوشم این آهنگ را می خوانند "صبح بخیر عزیزم".

 

کاوه علیمردانی

اسفند ۸۶

نوشته شده توسط  در ساعت 15:1 | لینک  | 

 

 

 

سرم را از زیر پتو بیرون آوردم . مامان جلوی آینه ایستاده بود و روسری گلدار قرمزش را که فقط برای مهمانی ها سرش می کرد ، روی سرش مرتب می کرد . از توی آینه نگاهم کرد و گفت : بیدار شدی ؟ تک سرفه ای کردم و گفتم: سلام . چادر مشکی نو اش را که پارسال خاله اعظم از امامزاده حسن برایش خریده بود ، سرش انداخت و گفت : می رم مدرسه ، کارنامه تو بگیرم . از اون ور هم می رم پیش محسن خان که چرخ دوزی ها رو ازش بگیرم . پتو را روی سرم کشیدم و گفتم : محسن خان هر روز چرخ دوزی داره ؟!؟ لگد محکمی به پایم خورد . سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم : هر روز هر روز می ری مغازه ی اون مرتیکه ، نمی گی پشت سرت چی ها می گن ؟؟! مامان چادرش را روی فرش پرت کرد و کنارم نشست و گفت : چی می گن ؟!؟ هان !؟ بگو ! خب تو هم یکی از اونایی که حرف می زنن . چرا لال شدی ؟!؟ حرف بزن ببینم ، چی می گن ؟! محکم با دست روی پایش کوبید و گفت : بده ، خرج خودم و بچمو در میآرم ؟! بده ، دستمو جلوی هر کس و نا کسی دراز نکردم ؟!؟  بده منت عموتو نکشیدم ؟! بده ، بابات که رفت نذاشتم چراغ این خوونه خاموش بشه ؟!؟ دوباره محکم روی پایش کوبید و گفت : جواب این همه سال دست تنها کار کردنه من اینه ؟!؟ مثلا مرد شدی ؟!؟ بزرگ شدی که پشت سر مادر خودت حرف بزنی ؟!؟

سرم را زیر پتو بردم . از کنارم بلند شد . کمی پتو را از روی سرم پس زدم . خم شد و چادرش را از روی زمین برداشت . چادرش را تکاند  و سرش کرد . دستی به صورتم کشیدم . زیر گلویم را خاروندم . گفتم : ببخشید . منظوری نداشتم . می خوای من برم از محسن خان چرخ دوزی ها رو بگیرم ؟!؟ می خوای باهات بیآم ، اگه سنگین بودن برات بیآرم ؟ برگشت و نگاهم کرد . سرم را زیر پتو بردم . همیشه از این جور نگاه کردنش می ترسم . چشمانش را تنگ می کند و زل می زند . از زیر پتو گفتم : اصلا گه خوردم . خوبه ؟!؟ در اتاق را باز کرد . گفت : پاشو ، صبحانتو بخور . اتاقو جمع و جور کن تا من برگردم . لباس های روی طناب رو هم جمع کن . باز لباسای  منیژه خانومو قاطی لباسای خودمون نکنی ! سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم : چشم . خدافظ .

 در را بست . خودم را زیر پتو کش و قوسی دادم . پتو را پس زدم . بلند شدم . پیژامه ام را بالا کشیدم . خط های قهوه ای پیژامه ام سفید شده بودند . دستم را در گوشم کردم . صبح ها همیشه می خارد . گلوله ی زرد کثیفی از گوشم بیرون آوردم و روی فرش پرت کردم . جلوی آینه وایسادم . زخم زیر چانه ام هنوز خوب نشده بود . جواد گفت چانه ات را چند بار با تیغ بزنی ، ریشت زودتر در میآد . تیغش کند بود . لابد مامان موهای پایش را با آن زده بوده . وگرنه ریش زدن که کاری ندارد . سرم را بالا گرفتم . هنوز رد بریدگی زیر گلویم هم نرفته بود . کنار دماغم دو تا جوش خرکی زده بود . جواد گفت نترکونش . وگرنه جاش می موونه . جوشه ، دیگه . چیزی نیس که ! سر هر دوتا حسابی قرمز شده بود . اندازه ی یک عدس کنار دماغ کوفته ایم ! دستی به موهایم کشیدم . به دستم تف زدم و موهای به هم ریخته ام ، را مرتب کردم . حوصله ی صبحانه خوردن نداشتم . دیروز از جواد کلی عکس گرفته بودم . مامان زود از مغازه برگشت ، نتوانستم نگاه کنم . زیر فرش قایم کردم . بالشم را از روی فرش بلند کردم . تشک را پس زدم . بلند شدم . در اتاق را باز کردم . حیاط را نگاه کردم . هیچ کس نبود . همه سر کار بودند . در را بستم . پاکت عکس ها را برداشتم . به دیوار تکیه دادم . عکس ها را از پاکت بیرون آوردم . کاش جواد بود با هم نگاه می کردیم . وقتی با هم از این عکسها نگاه

می کنیم ، حالش بیشتره ! جواد کلی چرت و پرت هم تعریف می کند . پیژامه ام را بالا کشیدم . مامان که آمد ، می دهم کشش را سفت کند . زخم زیر چانه م می خارید . عکس ها را چند بار نگاه کردم . زیر چانه ام را چند بار خاروندم . فرش را پس زدم . عکس ها را توی پاکت گذاشتم . دوباره باید قایمشان می کردم . مامان به زیر فرش کاری ندارد . پاکت را زیر فرش گذاشتم . فرش را تکانی دادم تا پاکت زیرش معلوم نشود . دماغم

می خارید . انگشت اشاره ام را در دماغم کرد . همیشه صبح ها ، دماغم خشک می شود . آشغال دماغم را در آوردم . فرش را پس زدم که دستم را به زمین بمالم .عکس پشت و رویی  زیر فرش بود . جوش کنار دماغم می خارید .عکس را برداشتم . موهای سینه ی محسن خان به ریشش وصل شده بود . خط های قهوه ای پیژامه اش هنوز سفید نشده بودند . جوش کنار دماغم را فشار دادم . چرک و خون روی عکس محسن خان پاشید .  

                                                               فرنوش  زنگوئی 

                                                                                  اسفند 86 

نوشته شده توسط فرنوش زنگوئی  در ساعت 17:39 | لینک  |