تبليغاتX
بدون سانسور

 

 

-  شاشیدم به این زندگی

مرد خودکار را روی میز پرت کرد . دستش را لای موهایش فرو برد . با کف دست چند بار محکم به پیشانی اش کوبید . لبش را با دندان گزید . زن با نگین کوجک انگشترش به در زد و داخل شد . مرد دستش را به طرف زن دراز کرد . زن دست مرد را گرفت . روی پای مرد نشست . دستش را دور گردن مرد انداخت و گفت : چی شده ؟!؟ اتفاقی افتاده ؟!؟ مرد سرش را تکان داد . دست زن را از دور گردنش رها کرد . انگشتان باریک و بلند زن را بوسید و گفت : دارم دیوونه می شم . دیگه نمی توونم بنویسم . دارن حالمو به هم می زنن . از هر چی می نویسم و براشون می فرستم ، ایمیل می زنن که این موضوع مشکل داره . غیر قابل چاپه ! همه چی غیر قابل چاپه ! چند روز دیگه .... . زن دست مرد را گرفت . دستان لاغر استخوانی اش را نوازش کرد و گفت : غصه نخور ، درست می شه . مگه چی نوشتی که می گن غیر قابل چاپه ؟!؟ مرد دستش را به سمت کشوی میز برد . کشو را بیرون کشید . پاکت سیگار را از کشو بیرون آورد . زن دستش را دراز کرد و فندک را از لای ورق های  روی میز برداشت . مرد سیگار را روشن کرد . پک عمیقی به سیگار زد . سرش را بالا گرفت و دودش را بالای سرشان حلقه کرد . زن به حلقه نگاه  کرد . حلقه محو شد . مرد نفس عمیقی کشید و گفت : یادته هفته ی پیش پنج شنبه داشتیم می رفتیم سر خاک پدر بزرگت . زن چشمانش را بست و سرش را تکان داد . مرد پک دیگری به سیگار زد .  دهانش را بست  و دودش را بلعید و گفت : تو داشتی به دختر خاله ات اس ام اس می زدی ، حواست نبود . یه مرد کت شلواری کنارم نشست . شروع کرد به صحبت کردن . از هر دری حرف زد . آخر سر هم کارت ویزیتش را داد و پیاده شد . روی کارت فقط یه طرح اسلیمی ساده بود و یه شماره موبایل .  ولی پشتش  نوشته بود ساعتی 20 هزار تومان با یه شماره ی دیگه . زن چشمانش را ریز کرد و گفت : یعنی چی ؟!؟ مرد پک دیگری زد و گفت : من هم نفهمیدم . گذاشتمش تو کیف پولم . اومدیم خوونه زنگ زدم . یه زنه برداشت . گفتم این شماره را یه آقایی تو مترو به من داده . با کلی عشوه و ناز گفت : حالا چی می خوای ؟!؟ دختر ، زن ، جوون ، تازه کار ؟!؟ زن گوشه ی لبش را به دندان گرفت . مرد چشمانش را بست و سرش را تکان داد . سیگارش را در زیر سیگاری له کرد و گفت : من هم یه کم این ماجرا را عوض کردم و نوشتمش . مرتیکه ی بی شعور هر چی از دهنش در می اومد به من گفت و اخر سر هم گفت بخوام به این سبک ادامه بدم ، دیگه نمی توونم برای مجله ی گهشوون بنویسم . به من موضوع مذهبی داده . مرتیکه فکر کرده ، می خوام انشاء بنویسم ، به من موضوع می ده . زن دستان مرد را گرفت و گفت : خب از این مجله ی مزخرف بیا بیرون . کار که قحط نیست . اون مجله هه  چی بود ، رو هوا می زنتت . مرد پاکت سیگار را برداشت . زن دست دراز کرد و پاکت را از مرد گرفت . چشم غره ای به مرد رفت و گفت : حالا هم پاشو بیا تا ناهار از دهن نیفتاده . این قدر هم غصه نخور . مرد دست زن را بوسید . زن از روی پای مرد بلند شد و لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت . مرد کشوی میز را باز کرد . قبض ها را روی میز گذاشت . سرش را تکان داد و گفت : شاشیدم .... .

زن به آشپزخانه رفت . بشقاب ها را جابه جا کرد . گوشه ی ناخنش را به دندان گرفت . در کابینت را باز کرد . بست . جواب آزمایش را از روی میز برداشت . در کابینت را باز کرد و برگه را پشت بشقاب ها گذاشت . دستش را روی شکمش گذاشت و زیر لب گفت :  الان وقتش نیست .

 

نوشته شده توسط فرنوش زنگوئی  در ساعت 22:49 | لینک  |