تبليغاتX
بدون سانسور

امروز آخر دنیاست

 

امروز آخرین روز  دنیاست .  این را زنم گفت . ساک خرید را روی میز گذاشت و گفت : روزنامه را خوانده ای ؟!؟ نوشته ، فردا زمین از بین میرود . خورشید به زمین می خورد و تمام . نگاهش کردم و گفتم : باز رفتی چه روزنامه ای خریده ای ؟!؟ تا آخر مطلب را درست خواندی ؟! چند روز پیش هم گفتی که ایران درگیر جنگ شده است . یادت است ؟!؟ زنم سبزی را از توی ساک بیرون آورد و در سینی گذاشت و گفت : توی خانه نشسته ای و از هیچی خبر نداری . مطلب را کامل خواندم . باورم نمی شد . اکبر آقا سبزی فروش ، پول سبزی را نگرفت . سوار تاکسی که شدم ، راننده  پول نگرفت . لبخند کجی زدم و گفتم : یادم باشد خواستم بروم دفتر ، حتما سوار تاکسی بشوم . زنم به سمتم آمد و گفت : چرا باور نمی کنی ؟! حداقل این روز اخر عمر کمی جدی باش. بیا بشینیم یه کم فکر کنیم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم . صندلی را به سمت خودم کشیدم و رویش نشستم و گفتم : چه خاکی بریزیم ؟!؟ هیچی ، همین جا می نشینیم تا بمیریم . سر کار رفتن هم تعطیل . بالاخره که یه روز باید بمیریم . حالا خودمان می دانیم که تا فردا بیشتر زنده نیستیم . خیلی جالبه نه ؟؟ فقط تا فردا زمینی داریم که رویش زندگی کنیم ، هوایی داریم که درش نفس بکشیم . خیلی عالیه . وای کاش یه کم زودتر می گفتی که می توونستم داستانش را بنویسم . زنم توی چشمانم زل زد و گفت : خواهش کردم ازت . امروز را شوخی نکن . باید از هم حلالیت بطلبیم . باید کلی تلفن بزنم . باید نماز قضاهام را بخوانم . باید به مادرم زنگ بزنم . باید از خواهرت حلالیت بطلبم . وای خدایا چرا فردا ؟!؟ چانه اش را گرفتم و گفتم : حالا روز اخر عمری از غذا خبری نیست ؟!؟ یعنی باید گشنه بمیریم ؟! نگاهم نکرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت . گوشی را برداشت . به مادرش زنگ زد . کلی گریه کرد . اشک ریخت . قربان صدقه ی مادرش رفت و از پشت تلفن چند بار بوسش کرد . گوشی را که گذاشت . اشک هایش را پاک کرد و گفت : شماره تلفن خواهرت را بگو . صندلی را به سمتش چرخاندم و شماره را گفتم . گوشی را چند ثانیه در دستش نگه داشت و گفت : جهنم ، یه بار که بیشتر نیست . خواهرم که گوشی را برداشت ، زد زیر گریه . کلی التماس کرد ، خواهش کرد تا خواهرم حلالش کند . حتی حاضر شد برود خانه ی خواهرم و به پایش بیفتد . بعد از کلی گریه ،  قطع کرد .  گوشی را که گذاشت گفت : حیف که آخرین روزه زمینه وگرنه همچین دمت را می چیدم که این طوری واسه من جولون ندی . بلند شدم . به سمتش رفتم . بلندش کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : گفتی امروز اخرین روزه زمینه ، مگه نه ؟! سرش را تکان داد . گفتم : پس باید از من هم حلالیت بطلبی ، یا یه کاری کنی که حلالت کنم . زنم خودش را کمی جا به جا کرد و گفت : من که کاری نکردم که بخوام حلالیت بطلبم . فقط یه چند باری پشت سرت با خواهرم حرف زدم . وای خوب شد یادم افتاد باید به اون هم زنگ بزنم . یه چند بار هم از توی جیب کتت پول برداشتم . زنم را به سمت خودم کشیدم و گفتم : خب ، دیگه ؟!؟ به چشمانم نگاه کرد و گفت : چند بار هم بهت دروغ گفتم . همین . حالا می ذاری برم ؟؟! کمرش را فشار دادم و گفتم : مگر حلالیت نمی خوای بگیری ؟! بی حوصله سرش را تکان داد . گفتم : پس باید تا فردا همین جا بایستی و مرا ببوسی . خودش را از دستانم رها کرد و گفت : تو هم عجب دل خوشی داری به خدا . وایسم بوست کنم که چی ؟!؟ این همه کار دارم که انجام بدم . تو هم برو از اونایی که بهشون بدی کردی حلالیت بخواه . این قدر راحت این جا واینستا .  نگاهش کردم و گفتم : این دنیا که جهنم رو به چشم دیدم ، بذار اون دنیا هم ببینم . زنم برگشت به سمتم . چشمانش را گرد کرد و گفت : به جهنم . هر کاری که  دوست داری بکن . فقط این روز ه آخری دست از سر من بردار ، بذار کارهام رو بکنم . دستم را روی چشمانم گذاشتم و گفتم : ای به روی چشم .  به اتاقم رفتم . پاکت سیگارم را  از جیب کتم درآوردم . روی تخت دراز کشیدم .  سیگارها را شمردم . باز تعدادشان کم شده بود . لبخندی زدم و از توی اتاق داد زدم و گفتم : به دروغ هات ، دزدی سیگار را هم اضافه می کنم . جوابی نداد . روزهای دیگر قشقرقی راه می انداخت . کتاب کلیسای جامع را باز کردم . به عکس ریموند کارور توی کتاب خیره شدم و گفتم : اگر زنده بودی و این روز را می دیدی ، چه داستان فوق العاده ای می نوشتی نه ؟! انگار سرش را تکان داد .

 کتاب را بستم و روی شکمم گذاشتم.

با صدای زنم از خواب بیدار شدم . هنوز داشت با تلفن صحبت می کرد و گریه می کرد . به ساعتم نگاه کردم . فقط نیم ساعت تا پایان روز مانده بود . چه قدر خوابیده بودم . کاش هر روز آخرین روز دنیا بود . زنم را صدا کردم . جواب نداد . دوباره صدایش کردم . داد زد و گفت که الان می آید . روی تخت غلت زدم . کتاب از روی شکمم روی زمین افتاده بود . کتاب را برداشتم . در بغلم گرفتمش . دلم می خواست وقتی می میرم کتاب هم با من باشد .

 زنم آمد . گفتم : چه عجب ، روز آخری اومدی سراغ شوهرت . گفت : چی شده ؟ از صبح که خواب بودی . حالا چی شده ؟! گفتم : از همه حلالیت خواستی ؟ سرش را تکان داد . گفتم : از همه به جز من . زنم به سمتم آمد . پیشانی ام را بوسید و گفت : هنوز به خاله ات زنگ نزدم . زنگ می زنم ، میآم . حالا حلال ؟!؟ سرم را تکان دادم و گفتم : حرف مرد یکیه . به سمت در رفت . به ساعتم نگاه کردم . فقط 10 دقیقه مانده بود . کتاب را باز کردم . حوصله ی خواندن نداشتم . دوباره بستم و بغلش کردم . صدای زنم از اتاق می امد . باز داشت گریه می کرد . پیشانی ام هنوز از بوسه اش داغ بود . خواستم بلند شوم ، بروم گوشی تلفن را از پریز بکشم . در آغوش بگیرمش . آن قدر ببوسمش تا خورشید به زمین بخورد و در آغوش هم از دنیا برویم . چه عاشقانه . روی تخت غلتی زدم . به ساعتم نگاه کردم . فقط 1 دقیقه . صدایش کردم . جواب نداد . اتاق روشن شد . نور چشمانم را اذیت می کرد . چشمانم را بستم . دوباره صدایش کردم . جواب نداد . فریاد زدم : دوستت دارم . باز هم جوابی نیآمد . چشمانم را باز کردم . کتاب را سفت در آغوش گرفتم . همه جا پر نور شد .

 

فرنوش زنگوئی

                                                              زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:32  توسط فرنوش زنگوئی   |