اصلا قصد نوشتن نقد یا خرده گرفتن بر چیزی را ندارم ، فقط می خواهم با دوستان درد دلی کرده باشم .
امروز میدان تجریش ( تهران ) کاری داشتم ، وقت برگشت ، دیدم هنوز برای رفتن به سر کار وقت دارم ، به دوستم گفتم برویم امامزاده صالح ( ع ) . دوستم چشمانش از حدقه بیرون زد که کجا ؟!؟ کلی پافشاری کردم که برویم و سر اخر همراهیم کرد . نذری قدیمی داشتم که مدتها بود ، می خواستم ادایش کنم و فرصت نمی شد . خیلی وقت بود ، نرفته بودم . از وقتی درخت کهنسال و دوست داشتنی وسط امامزاده را قطع کردند ، ارتباط من با آنجا را هم تبر زدند . از قسمت بانوان که وارد شدیم ، با دوستم رفتیم و دو تا چادر برداشتیم ( چشمتان روز بد نبیند ، بی نهایت کثیف بود و بو می داد و .... ، ولی ارزش نذرم از این حرفها بالاتر بود ! ) چادر را سرمان کردیم و رفتیم داخل صحن . با این که چهارشنبه بود و روز تعطیل نبود ، شلوغ بود و پر از زائر ! ( دلم گرم شد ، که هنوز هستند کسانی که مقدسات را از یاد نبرده اند ! ) چادر سر کردن خوب بلد نیستم . چادر مدام از روی مقنعه ام سر می خرد و روی شانه هایم می افتاد . دوستم چادر را دور کمرش پیچیده بود و راه می رفت . ( قصد مسخره کردن نداشتیم ، فقط از نظر خودمان همین مقنعه ی مشکی سرمان کافی بود . موهایمان هم که از زیر مقنعه بیرون نیامده بود )
اذان را گفته بودند و افرادی که داخل حرم بودند ، داشتند نماز می خواندند . درهای حرم را بسته بودند و کسی را راه نمی دادند . منتظر شدیم . دولا شدم تا بند کفش هایم را باز کنم تا وقتی در را باز کردند ، کفش ها را به دوستم بدهم و خودم زود بروم و نذرم را ادا کنم و برگردم . وقتی راست شدم ، طره ای از موهایم از زیر مقنعه بیرون آمد . نگهبان یا متصدی کفش یا نمی دانم چه کاره ی امامزاده با لحن بسیار زشتی گفت : خانوم ، موهاتو بکن تو . اومدی زیارت یا عروسی ؟!؟ نگاهش کردم و گفتم : صبر کنید ، درست می کنم . چرا دعوا دارید ؟ داشتم موهایم را درست می کردم که خانمی از کنارمان رد شد و گفت : حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند . مگه مجبورت کردن ..... بیای این جا ؟!؟ این جا ، چیزی گیرت نمی یآد !!!! نفسم بند اومد . دوستم آب دهانش را قورت داد که به زن چیزی بگوید و خلاصه دعوایی راه بیندازیم . دستش را فشار دادم و نگذاشتم این کار را بکند و فقط زن را نگاه کردم . سرش را تکان داد و رفت ! مقنعه ام را درست کردم . گرم بود . نماز خیلی طولانی شده بود . زنی از کنار گفت : ای بخوره تو کمرشون این نماز که مردم و تو آفتاب نگه داشتن ! من و دوستم نگاهی به هم کردیم . بدون گفتن یک کلمه ، خم شدم و بند کفشم را سفت کردم . چادر را روی سرم جابه جا کردم . رفتیم ، چادر ها را تحویل بدهیم . دوستم رفت ، بطری آب را از آب سرد کن ، پر کند . روی منبع آب نوشته بود : وضو گرفتن و شستن دست و صورت با این آب اشکال شرعی دارد . چشمانمان گرد شد . اشکال شرعی ؟؟؟
چادر ها را از سر در اوردیم . پشت میله های درب ورودی ایستادیم . پشت این میله ها می توانی بدون چادر و تحقیر شدن و شنیدن زخم زبان گنبد را تماشا کنی ( هر چند ، گنبد هم در دست تعمیر بود و تا اطلاع ثانوی تعطیل ! ) از همان بیرون سلامی دادم و .... .
از حرم که بیرون آمدیم ، پیرزنی جلو آمد . بهترین راه ادا کردن نذرم همین بود . به گنبد نگاه کردم . احتمالا تا چند هفته ی دیگر طلایی و بزرگ بالا می رود و پیرزن هر لحظه خمیده تر و .... .
فرنوش زنگوئی
اردیبهشت 87