آقا جان که مرد ، داداش دم در ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود و با مردها دست می داد و سرش را برای زنهای همسایه پایین می آورد و بی دلیل سرش را تکان می داد و دستش را روی چشمانش می گذاشت . زن داداش توی اتاق روی زمین نشسته بود و مدام روی پای خودش می زد و می گفت : خدا ، بیچاره شدیم . بی پشت و پناه شدیم . سرش را به طرف زنهای همسایه می چرخاند و رو به آنها می گفت : اول که بی مادر شدیم ، حالا هم بی پدر . خوب شد ، زن بیچاره سر زا رفت و این روزها را ندید . مادر من را می گفت . سر به دنیا آوردن من ، مرده بود . دم در ایستاده بودم و مدام به داداش و زن داداش نگاه می کردم ، هیچ کدامشان نگاهم نمی کردند . زن داداش پیراهن مشکی مادرم را پوشیده بود . چند بار دیده بودم ، آقا جان این پیراهن را توی بغلش گرفته بود و گریه کرده بود . کمد مادر را گشتم . هیچ کدام از پیراهن هایش برایم اندازه نبود . پیراهن آبی تیره ای که آقا جان سال پیش از مشهد برایم آورده بود را پوشیدم . پیراهن را که بهم داد ، دستم را گرفت و گفت : شبیه مادرم شده ام . عکس مادر را ندیده ام . باید شبیه من بوده باشد . شاید هم من شبیه او باشم .
مرتضی پیراهن مشکی مردانه ای پوشیده بود و روی درخت توت خانه شان نشسته بود . آقا جان اگر زنده بود و بالای درخت می دیدش حتما دعوایش می کرد . همیشه از بالای درخت صدایم می کرد . من هم می دویدم ، توی تراس و برایش دست تکان می دادم . آقا جان می گفت : می خواهید بازی کنید ، بروید توی کوچه و مثل بچه های دیگر بازی کنید . داداش چند بار دعوایم کرده بود و گفته بود حق ندارم با مرتضی بازی کنم . آقا جان دست به سرم کشیده بود و گفته بود : کاری با من نداشته باشد . برای بچه ی خودش بزرگتری کند . زن داداش هم گوشه ی لبش را به دندان گرفته
رفته بود و دویده بود توی اتاق. آقا جان هم زیر لب می گفت : تا کی می خواد اجاق این خونه کور بمانه . داداش هم ، به آفتابه ی دم دستشویی لگد می زد و در حیاط را به هم می کوبید . دلم برای آقا جان و بوی سیگارش تنگ شده بود .