تبليغاتX
بدون سانسور

مرتضی که روی پله ی خانه شان می نشست . یعنی باباش از سفر امده و باز با مامانش دعوا کرده و مامانش را کتک زده .

روی پله می نشست و گریه می کرد . آقا جان همیشه بلندش می کرد و می آوردش توی خانه . می بردش توی اتاق و چشم غره ای به من می رفت ، یعنی فضولی موقوف. زن داداش  از کنار من رد می شد و می گفت : همه اش تقصیر اون مادر عفریته اش است . مرد بیچاره از سفر خسته میآد . هی به جونش غر می زنه . داداش زیر چشمی به زن داداش نگاهی می کرد و هیچی نمی گفت .

مرتضی روی پله ی خانه شان نشسته بود . رفتم کنارش نشستم . سرش را بالا  نیآورد . با دست چانه اش را گرفتم . گوشه ی لبش داشت خون می آمد . با دست خون لبش را پاک کردم . دست خونی ام را به زمین مالیدم . مرتضی هیچ حرفی نمی زد . سرم را پایین انداختم و گفتم : آقات کی اومد ؟ سرش را بالا نیآورد و گفت : اون دیگه آقام نیست . مرتیکه .... . حرفش را خورد و زد زیر گریه . دلم می خواست بغلش کنم و بگویم گریه نکند . گریه که می کرد ، قیافه اش خیلی زشت می شد . دماغ بزرگش قرمز می شد . خال گوشه ی چشمش انگار تکان می خورد . دستش را توی دستم گرفتم و گفتم : چرا تو رو زد ؟

با دست دیگرش دماغش را مالید و گفت : داشت مامانم را می زد . رفتم جلو . محکم زد توی صورتم . می کشمش .

هیچی نداشتم که بگم . اگر زن داداش بود لابد می خواست پشت سر مامان مرتضی حرف بزند . زن داداش از بابای مرتضی خوشش می آید . همیشه وقتی با خواهرش حرف می زند ، داداش را با او مقایسه می کند و آه می کشد . آقا جان اگر می فهمید ، حسابی خلقش تنگ می شد . لب مرتضی باز هم خون آمد . گفتم بیا برویم خانه برایت دوا گلی بزنم . سرش را بالا آورد و گفت : نه ، زن آقا ناصر از من خوشش نمی یآد . راست می گفت : زن داداش از مرتضی خوشش نمی امد . می گفت مثل همون ننه ی عفریته اش می ماند . بلند شدم . دستش را کشیدم . به زور بردمش توی حیاطمان . زن داداش نبود . لب مرتضی را شستم . رفتم دوا گلی بیاورم که زن داداش آمد . از پشت پرده نگاه کردم . مرتضی بلند شد . سلام کرد . زن داداش نگاهی بهش کرد و رویش را کج کرد و آمد توی خانه . مرتضی به زن داداش نگاه نکرد . سرش را پایین انداخت و در را باز کرد و رفت .

زن داداش تاحالا دستش هم به من نخورده بود . رد انگشتانش روی صورتم ماند . بهم حرف بدی زد . کاش آقا جان زنده بود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:22  توسط فرنوش زنگوئی   | 

 پرنده با تمام شوق منتظر باز شدن در قفس بود که در فرصت مناسب نقشه خودشو عملی کنه و...
پرنده نفس زنان و با خیالی آسوده از شوق رهایی در لب پنجره ای نشست...
یکی از ساکنین مجتمع در حال چسبوندن اطلاعیه ای بر روی درب آسانسور بود...
" یک پرنده پیدا شده است ..."
و پرنده فهمیده بود که محکوم به حبس ابد است!؟...
چند سال بعد و بارها و بارها پرنده با تمام شوق منتظر باز شدن در قفس بود...
پرنده دیگر نگران نبود،آزاد بود و رها!...
از بالا مردی را می دید که به سمت قفس حرکت می کرد اما پرنده دیگر منتظر نبود...
و پرنده ای را می دید که در کف قفس دراز کشیده بود...

 

نوشته ی بالا را یکی از استادان عزیزم برایم فرستاده بود ، حیف بود اگر تنهایی می خواندم . لذت جمعی زیباتر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:26  توسط فرنوش زنگوئی   | 

زن داداش پیراهن مشکی اش را در آورده بود و با زن های همسایه بیرون می رفت . داداش پیراهن مشکی اش را در نمی آورد . می گفت : همسایه ها باید برایش پیراهن بیآورند و از عزا ، درش بیآورند .  مرتضی با همان پیراهن مشکی مردانه اش روی درخت می نشست . به دیوار حیاط تکیه می دادم و سرم را بالا نمی آوردم . حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم . زن داداش اصلا کاری به کارم نداشت . موهایم چرب و کثیف شده بود . آقا جان که بود ، زن داداش برایم آب داغ می کرد و می رفتم حمام . صورتم را با سرد شسته بودم . گلویم درد می کرد . هر روز به عکس آقا جان زل می زدم و چشمانم را می مالیدم و هق هق می کردم . کتاب حافظ آقا جان کنار عکسش روی تاقچه بود. بوی آقا جان را می داد . هیچ وقت کتاب را باز نمی گذاشت و برود سراغ کاری . همیشه می بوسیدش و می گذاشت روی تاقچه . به جای آقا جان ، کتاب را بوس می کردم و گریه می کردم . زن داداش اتاق آقا جان را تمیز نمی کرد . عکسش را با پیراهنم تمیز می کردم . کتاب را هم با بوس هایم .

روی زمین به پشتی تکیه داده بود و عکسش را در بغلم گرفته بودم و کتاب را جلوی پایم زمین گذاشته بودم . داداش در نزده توی اتاق آمد . بلند شدم . عکس آقا جان هنوز توی بغلم بود . از وقتی آقا جان مرده بود ،  داداش همه اش اخم می کرد . به طرفم آمد . بدون این که حرفی بزند ، دستش را دراز کرد تا عکس را بگیرد . قاب را به خودم چسباندم . پایش را روی کتاب گذاشت و جلوتر آمد . سرم را پایین انداختم . صدایش را بالا برد و گفت : با این مسخره بازی ها می خوای چی را نشون بدی ؟ خیلی دوسش داری ؟ شده ، یه ذره به خانم داداشت کمک کنی ؟ گناه کرده ، با ما وصلت کرده . زن داداش خانه نبود . با خواهرش رفته بود خرید . عکس را زمین نگذاشتم . داداش  گوشه ی لبش را گاز گرفت . سرم را که بالا آوردم ، صورتم داغ شد . صدای کشیده اش توی گوشم پوشید . کاش مرتضی روی درخت نبوده باشد ، وگرنه صدای ناله ام را می شنید . عکس آقا جان از دستم افتاد .  شیشه اش شکست . خرده های شیشه روی کتاب ریخت . داداش دستم را محکم گرفت و روی زمین نشاندم . دستم را روی شیشه ها گذاشت . شیشه ها خونی شدند . آقا جان اگر زنده بود ، دستم هیچ وقت نمی برید و صورتم هیچ وقت داغ نمی شد . داداش در اتاق را محکم به هم کوبید . شیشه ها خیس شدند .


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:0  توسط فرنوش زنگوئی   |