تبليغاتX
بدون سانسور
دوست بابا در عقب ماشين را كه بست ، برگشت و نيم نگاهي به من انداخت . بابا از آينه جلو نگاهم كرد . سرم را پايين انداختم . بابا به دوستش نگاه كرد و گفت : خيالت راحت . دوست بابا صندلي اش را درست كرد و پاكت سيگار را از جيبش در آورد . سيگار را بين لبان بابا گذاشت . بابا هيچ وقت سيگار نمي كشيد . دود سيگار اذيتم مي كرد . شيشه را پايين كشيدم . دوست بابا نوار را عوض كرد . صداي ضبط را بلند كرد . آهنگ بلند بلند خارجي مي خواند . بابا زير لب آهنگ را مي خواند . جاهايي را هم كه نمي فهميد الكي سرش را تكان مي داد . دوست بابا گفت بريم  باغ عمويش تو كن . بابا، با دست كوبيد روي پاي دوستش و گفت : اي ول . چه صفايي . حيف كه تنهاييم . دوست بابا زير چشمي نگاهش كرد و گفت : نكنه باز مي خواي زن و بچه  قطار كني ؟!؟ بچه كه آوردي . بي خيال بابا . بابا تند تر از هميشه مي رفت . مامان خيلي سفارش كرده بود كه آرام برود . دوست بابا از آينه جلو نگاهي به من كرد . چه دندان هايي زردي داشت . تمام سبيلش زرد شده بود . نگاهم كه كرد احساس كردم چشمانش قرمز مي شود . هر لحظه ممكن بود دندان هاي جلويش تيز و بلند شوند و گردن من را گاز بگيرد . بابا با 206 سفيد رنگي كورس گذاشته بود . لايي مي كشيد . راننده ماشين جلويي دختر بود . بابا هميشه از لايي كشيدن بدش مي آمد . دوست بابا ، رانندگي بابا را مسخره كرد . مسير خلوت بود . بابا براي پژو بوق زد . پژو هم  بوق زد . بابا خيلي به پژو نزديك شد . موهاي بور دختر از زير شال قرمزش پيدا بود . دختر با دست به بابا اشاره كرد كه كبريت داره . بابا رو به دوستش كرد و گفت : كبريت بده به من  كه خوراكه . دوست بابا سرش را تكان داد و گفت : كي مي خواي بزرگ بشي ! كبريت نمي خواد . بپرس چند ! بابا قهقه اي زد . زبان كوچيكه اش را از آينه جلو ديدم . به دختر اشاره كرد و گفت : چند ؟ دختر با انگشتان لاك زده اش به كنار جاده اشاره كرد . بابا رو به دوستش كرد و گفت : قديما اين جوري نبود . دوست بابا خنديد و گفت: عقبي رفيق . ماشين را كنار جاده پياده كرد . رو به من كرد و گفت : همين جا بشين . برمي گردم . دست به هيچي نزن . بگير بخواب . دوست بابا زودتر پياده شد . دختر به سمت درخت هاي كنار مسير رفت . از لاي درخت ها مي ديدمشان . دوست بابا كنار دختر ايستاد  . صدايشان را خوب نمي شنيدم . بابا دست دختر را گرفت . دوست بابا دستش را به باسن دختر زد . دختر لبخند كجي زد . صداي بابا را اصلا نمي شيندم . دختر قهقه اي زد . دندان هايش سفيد سفيد بودند . مثل خط ريش بابا . دختر پشتش را به بابا كرد . داشت با دوست بابا مي خنديد . انگار كه اصلا بابا را نمي بيند .بابا كمر دختر را گرفت . دختر مژه هايش را براي بابا بالا و پايين برد . بابا دختر را كمي هل داد . صداي بابا را نمي شنيدم داشت الكي مي خنديد . دختر صدايش را بالا برد .  بابا به دختر  فحش داد . دوست بابا دختر را گرفت . دختر دستش را به بازوي دوست بابا حلقه كرد . بابا قرمز شده بود . هر وقت با مامان دعوا مي كرد ، اين جوري مي شد . بابا داد كشيد . كمربندش را باز كرد . به طرف دختر رفت . سر دوستش داد كشيد و گفت : مرديكه ي معتاد . دوستش جلو آمد . بابا به صورتش مشت زد . به سمت دختر رفت . دختر به سمت ماشينش دويد . بابا بازوي دختر را گرفت . پرتش كرد روي زمين . زيپ شلوارش را باز كرد . دختر جيغ كشيد . بابا به دختر فحش داد . دختر به سر و صورت بابا چنگ مي انداخت . به بابا نگاه كردم . نمي شناختمش .  دختر ناله مي كرد . سر دوست بابا خون مي آمد . دندان هاي جلوي بابا تيز و بلند شده بودند .

 

                                                                                فرنوش  زنگوئي

                                                                                  شهريور 87

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:34  توسط فرنوش زنگوئی   |