تبليغاتX
بدون سانسور

راستش يادم نمي آيد ديروز بود ، امروز بود . مهم نيست . مهم اين است كه همه چيز واقعي است و همين جا اتفاق افتاده يا شايد جاي ديگر . اين ها اصلا مهم نيست . اجازه بدهيد برويم سر اصل مطلب.

از قسمت قشنگ ماجرا تعريف مي كنم . بالاخره بوسيدمش . لبهاي داغش را روي گونه ام گذاشت . نه !!! من لبهاي داغم را روي صورت يخش گذاشتم . خودش را عقب كشيد . كي ؟ يعني چي كه كي ؟ همكارم ديگر . اجازه بدهيد از اول متن را بخوانم . ببخشيد ، اين چند وقته خيلي حواس پرت شده ام .  من گرافيست يك شركت تبليغاتي هستم . 34 سالم است . او هم همكارم  است . بايد 22 سال را داشته باشد . ريز نقش و لاغر . انگشتان كشيده اش كه بر روي كيبورد حركت مي كند دلم مي خواهد كيبورد شوم و زير دستانش بلغزم . خنديدنش دلم را آب مي كند . ريز مي خندد . كوچولو و با نمك . وقتي مي خواهد كسي را اذيت كند ، دندان هايش را به هم جفت مي كند و صداي بانمكي در مي آورد .

ديروز آمد اين جا . ديروز نه هفته ي پيش . يادم نمي آيد . مهم  نيست . راستش خودش نمي خواست بيآيد . با كلك آوردمش . شركت سفارش بزرگي گرفته بود . من هم مدير اين پروژه شده بودم . از صبح دلم هواي بوسيدنش را كرده بود . به جاي او كامپيوترم را بارها بوسيدم . به سرم زد و به شركت زنگ زدم و گفتم كه حالم اصلا خوب نيست و نمي توانم بيآيم . كار حاضر است و فقط چند جا ايراد دارد . اگر به  نسترن بگوييد بيايد و اين جا كار را تمام كند ، يك ساعت ديگر كار آماده است . نسترن ديگر !!! همكارم . كمي حواستان را جمع كنيد . همه چيز را كه من نبايد توضيح بدهم . پس تفكر خواننده و اين حرفها چي مي شود ؟!؟ داشتم مي گفتم ، منزل من خيلي به شركت نزديك است . چند روزي است كه اينترنت منزل و شركت قطع شده است . بهانه ي خوبي داشتم كه كار را برايشان ايميل نكنم . منشي شركت نيم ساعت بعد تماس گرفت كه نسترن دارد مي آيد . خانه را از صبح مرتب كرده بودم . هول شدم . نسترن ، اين جا ؟؟ امروز يعني اون روز بهترين روز زندگي ام بود . دستشويي ام گرفته بود .  ولي نرفتم . شايد نسترن مي آمد و اگر در را دير باز مي كردم ناراحت مي شد . بايد براش يك كليد بزنم . اين جوري اگر من هم نباشم پشت در نمي ماند . بعد از چند دقيقه زنگ در به صدا در آمد . به سمت در رفتم . نمي دونستم دم در بوسش كنم يا بذارم بياد تو خونه و بعد . در را كه باز كردم ، چشمم در چشمانش قفل شد .  هر وقت كه شال طوسي را سرش مي كرد و خط چشم طوسي مي كشيد مستم مي كرد . به داخل دعوتش كردم . معذب بود انگار . خم كه شد بند كفشش را باز كند ، انحناي كمرش را نگاه كردم . يك قدم به سمتش رفتم . خيلي حاشيه رفتم ؟؟ آخر نمي دانيد كه . نمي توانيد اين انحناي كمر را  تصور كنيد . گفتم تا شما نفس تازه كنيد ، من هم كامپيوتر را روشن مي كنم . خيلي ديگر از كار نمانده . انگشتانم مي لرزد . نمي توانم كار را ادامه بدهم . شما بهترين كسي هستيد كه مي توانيد كار را ادامه بدهيد . فقط به همين ترتيبي كه من بهتون مي گم . نسترن سرش را تكان داد و گفت : سعي ام را مي كنم . گفتم : راستي با شركت تماس بگيريد و بگيد كه رسيديد . دست در كيفش كرد . تلفن همراهش را جا گذاشته بود . آب دهانم را با صدا قورت دادم . همه چيزي داشت خود به خود جور مي شد . گفتم : نگران نباشيد ، من تماس مي گيرم . به اتاقم رفتم . تلفن را از پريز كشيدم . تلفن همراهم را خاموش كردم . دستي به موهايم كشيدم . صدايش كردم . مانتويش را در نيآورده بود . گفتم : گرمتون نمي شه ؟ گفت : ممنون ، راحتم . اين قسمتهايش كمي خسته كننده است . حوصله ام سر رفته بود . بايد خودم را به مريضي مي زدم . گفتم : من روي تخت دراز مي كشم ، سرم داره گيج ميره . نسترن سري تكان داد و هيچي نگفت . دوباره دستانش روي كيبورد لغزيد . حس كردم كنارم نشسته . دستم را روي پايش گذاشتم . حركت انگشتانش را لا به لاي موهايم حس كردم . دستم را گرفتم . تك تك انگشتانش را بوسيدم . دستش را بو كردم . بلند شدم . تمام تنش را بو كردم . آهستم روي تخت خواباندمش . دكمه هاي مانتويش را باز كردم . شالش را از سرش در آوردم . موهايش بلند و پرپشت بود . روي شانه هايش سريد . رويش خم شدم . با دست روي لبانش كشيدم .  بلند نفس كشيد . لبانم را روي لبانش گذاشتم . داشتم از حرارت بدنم مي سوختم . داغ بودم . داغ داغ . يخ كرده بود . شايد دفعه ي اولش بود كه با كسي همخواب مي شد . لب هاي دوست داشتني اش را بوسيدم . چند بار ، پشت سر هم . حالا لازم نيست همه قسمت هار را براي  شما توضيح دهم . مگر شما از زندگي خصوصي تان تا حالا چيزي براي من گفته ايد ؟ بلند شدم . احساس كردم نسترن خسته شده است .  شربت آلبالو درست كردم . دو ليوان ريختم . نخورد . شربت را خوردم و دوباره موج و دريا شديم . كاش روز تمام نمي شد . ساعتها كنار هم خوابيديم . از نسترن سير نمي شدم . گه گاه صداي زنگ در بلند مي شد . هيچ كدام را جواب نمي داديم . زندگي جديدم را دوست داشتم . من غذا مي پختم . نسترن لبخند مي زد و برايم حرف مي زد . ريز و نمكي مي خنديد . ديگر هيچي از زندگي نمي خواستم . ساعتها روي تخت بوديم . از بوي بدنش سير نمي شدم .

امروز زنگ در خيلي سر و صدا مي كرد . امروز نه ، اون روز نه ديروز . نمي دانم يك روزي . زنگ اعصابمان را داغون كرده بود . مجبور شدم لبان نسترن را رها كنم . بلند شدم . اتاق را گشتم تا شلوارم را پيدا كردم . دستي به موهاي عرق كرده ام كشيدم . در را كه باز كردم . دو تا مامور پليس با زن همسايه طبقه بالا پشت در بودند . مامور جلوي بيني اش را گرفت و گفت كه همسايه ها از بوي بد منزل من شكايت كرده اند . پرسيد كه بوي چيه ؟ گفتم : بو؟ بوي چيزي نيست . لابد باز غذام سوخته . مامور اجازه خواست كه داخل بشود . گفتم اجازه بدهيد به همسرم بگم . به داخل رفتم . به نسترن گفتم كه پليس دم در است . بلند شد . لباسش را تنش كرد . مامورها داخل شدند . جلوي بيني شان را گرفته بودند . نسترن از اتاق بيرون نيآمد . مامور كه در اتاق را باز كرد ، كف اتاق بالا آورد . زن همسايه جيغ كشيد . نسترن غرق خون روي تخت افتاده بود . بو گرفته بود . روي دو زانو نشستم . كف اتاق بالا آوردم .

اينجا خيلي خسته كننده است . همه ساكتند و هيچ كس حرف نمي زند . ازشان خواستم كه برايم كامپيوتر بيآورند . به جايش آرام بخش زدند . راستي دلم براي نسترن تنگ شده است . اين جا به ملاقاتم نيآمده است . زنگ يا اس ام اس هم نزده است . اگر  با شما تماس گرفت بگيد كه ....

                                                                                                           


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:6  توسط فرنوش زنگوئی   |