۸۷.۸.۱ مثل احمق ها تا ساعت 6 دانشكده ماندم و در جلسه ي انجمن شركت كردم .
۸۷.۸.۱ تمام جلسه با هم بحث كرديم . ( عجب چشم هايي داشت . ) چادرم را محكم تر گرفته بودم كه فكر كنه خيلي مذهبي ام .
۸۷.۸ زودتر از همه در انجمن حاضر مي شدم .وقتي با من حرف ميزد سرش را بالا نمي آورد .
۸۷.۹.۱۱ قشنگ ترين روز زندگي ام : قرار شد با هم يك كتاب ترجمه كنيم !!!
۸۷.۹.۱۴ تا 7 در انجمن بوديم . فقط من و اون . براي يك بار هم در چشمانم نگاه نكرد . تاريك شده بود . تا ايستگاه اتوبوس مرا رساند . تمام مسير با افتخار كنارش راه رفتم . نمي دانستم كيفم را روي چادرم بندازم يا زير چادرم .
۸۷.۹.۱۴ براي اولين بار دم ايستگاه نگاهم كرد. لبخند كه مي زد 3 تا چين كنار لبش مي افتاد . كاش مي شد اين 3 تا چين را ببوسم .
۸۷.۹. هر روز با هم ناهار مي خورديم .
۸۷.۱۰ هر شب با هم شام مي خورديم .
۸۷.۱۰.۵ از اين كه نگاهم كنه ديگر خجالت نمي كشيد . سر شام تو رستوران بهم گفت كه بالاي لبم سمت راست يه خال كوچيك دارم . من هم بهش گفتم كه وقتي اخم مي كنه يه رگ كنار پيشوني اش سمت چپ باد مي كنه .
۸۷.۱۰.۱۳ قرار شد به همه بگيم كه نامزد كرديم . كار كتاب رو به اتمام بود . حاج آقا و حاج خانوم ( مادر و پدرش ) براي بار سوم رفته بودند مكه . رفتم خانه اش.
۸۷.۱۰.۱۳ بلد نبودم لبانش را ببوسم . زبري ريشش كه به صورتم مي خورد موهاي تنم راست مي شد .
۸۷.۱۰.۱۵ خالهاي روي تنش را شمردم . 14 تا خال روي بدنش داشت .
۸۷.۱۱.۱۳ عادت ماهيانه ام كه قطع شد ، كار كتاب هم تمام شد .
۸۷.۱۱.۱۴ توي چشمانم زل زد و گفت : بی احتیاطی کردی ! من که بهت گفتم . گوش نکردی . نگاهش نکردم و گفتم حالا چی کار کنیم ؟ شونه هاش رو بالا انداخت و گفت : چی کار کنیم نه عزیزم . چی کار کنی ؟
۸۷.۱۱ دیگه انجمن نمی آمد . دیگه انجمن نمی رفتم . همه جاپر شد که من باهاش به هم زدم . من به هم زده بودم ؟
۸۷.۱۲.۲ یه بسته تیغ خریدم .
۸۷.۱۲.۵ مامان چاره ی دیگه ای ندارم .
فرنوش زنگوئي
فروردين 88