تبليغاتX
بدون سانسور

ساعت 6 از خواب بيدار مي شوي . وقتي جلوي آينه مي ايستي تا موهايت را شانه بزني به زمين و زمان فحش مي دهي . الان مثلا تابستان است . پشت ميزت كه مي نشيني ، انگار وارد جهنم شده اي . از كار كردن در خانه متنفري !!! ولي بيرون از خانه كار پيدا نمي شود . اين تنها كاري است كه مي تواني انجام بدهي . مچ دستت هنوز درد مي كند . چشمانت هنوز  قرمزهستند. زير لب تكرار مي كني كه مترجمي گندترين كار دنياست . هر چند باور داري كه گندتر از اين كار هم وجود دارد . ولي مغزت كار نمي كند . ساعت را نگاه مي كني . 3 ساعت گذشته است و تو بدون تكان خوردن فقط ترجمه كرده اي ! صبحانه مي خوري . ظرف مي شويي . كمي اتاق بهم ريخته ات را مرتب مي كني و دوباره نگاهي به ميزت مي كني . از ميز تحريرت متنفر شده اي . كوه كاغذهاي ترجمه شده ي روي ميز حالت را به هم مي زند . دوباره مي نشيني كار مي كني . كار مي كني و كار مي كني . صداي شكمت و درد چشمانت دوباره متوقفت مي كند . ساعت 2 شده است و تو هنوز داري ترجمه مي كني . بلند مي شوي . صندلي را پشت سرت روي زمين مي اندازي . كاش مي شد همه ي برگه ها را آتش زد . حيف !

در يخچال را باز مي كني . باز هم سوسيس يا سيب زميني سرخ كرده ؟!؟! سوسيس كه توي روغن صدا مي كند ، دلت مي خواهد لخت مي شدي و تو هم توي روغن مي پريدي و ان قدر صدا ي جلز ولز مي دادي تا سرخ مي شدي . سرخ سرخ . بعد از توي ماهيتابه بيرون مي امدي و دوباره پشت ميزت مي نشستي . مطمئنا ديوانه شده اي .

موبايلت زنگ مي خورد . – سلام   - سلام . خوبي ؟  - مرسي تو خوبي ؟ - اي بد نيستم . مي گذره .   – چه خبر ؟  - سلامتي . هيچي . مي خواستم ناهار بخورم .  – برو . مزاحمت نمي شم . زنگ زدم ، حالت رو بپرسم .  – لطف كردي . امشب مي ايي ؟ شام درست كنم ؟  - راستش امشب ...   – باشه . به كارت برس . مراقب خودت باش.  – دوستت دارم .  – ..............

دوباره پشت ميزت مي نشيني . ساعتت را نگاه مي كني . 3:15 است . خطوط انگليسي از جلوي چشمانت كه رد مي شوند ، به تو لبخند مي زنند . برايشان شيشكي در مي كني . نگاهت نمي كنند . يكي شان با صداي كلفتي داد مي كشد : عجله كن . خودكارت را محكم روي كاغذ فشار مي دهي . صداي جيغشان را كه مي شنوي ، پوزخند مي زني . جيغشان هم انگليسي است .

هوا تاريك شده است . بلند مي شوي ، برق اتاق را روشن كني . ساعت 8:20 است . باز هم گرسنه ات است . به سراغ يخچال مي روي . يادت رفته بود خريد كني . يعني راستش يادت نرفته بود . جيبت خالي بود . چند تا قند از قندان برمي داري . شيريني قند كه توي دهانت مزه مي دهد ، چشمانت را مي بندي . سرت گيج مي رود . شارژ ساختمان را هنوز نداه اي . امروز چندم است . كمرت درد مي كند . چشمانت خسته است . تلويزيون را روشن مي كني . كانالها را عوض مي كني . هيچي ندارد . بلند مي شوي . ضبط را روشن مي كني . what a wonderful life   لويي آرمسترانگ فضاي اتاقت را پر مي كند . خوش به حالش . لابد زندگي قشنگي داشته است كه اين اهنگ را خوانده است . بلند مي شوي . ضبط را خاموش مي كني . دوباره به اتاقت مي روي . كاغذهاي ميزت را مرتب مي كني . صداي كلفت لويي آرمسترانگ توي گوشت زنگ مي زند . پشت سر هم مي گويد  what a wonderful life   . گوشت را مي گيري و داد مي كشي تف به اين زندگي !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 11:34  توسط فرنوش زنگوئی   |