مرتضی که روی پله ی خانه شان می نشست . یعنی باباش از سفر امده و باز با مامانش دعوا کرده و مامانش را کتک زده .
روی پله می نشست و گریه می کرد . آقا جان همیشه بلندش می کرد و می آوردش توی خانه . می بردش توی اتاق و چشم غره ای به من می رفت ، یعنی فضولی موقوف. زن داداش از کنار من رد می شد و می گفت : همه اش تقصیر اون مادر عفریته اش است . مرد بیچاره از سفر خسته میآد . هی به جونش غر می زنه . داداش زیر چشمی به زن داداش نگاهی می کرد و هیچی نمی گفت .
مرتضی روی پله ی خانه شان نشسته بود . رفتم کنارش نشستم . سرش را بالا نیآورد . با دست چانه اش را گرفتم . گوشه ی لبش داشت خون می آمد . با دست خون لبش را پاک کردم . دست خونی ام را به زمین مالیدم . مرتضی هیچ حرفی نمی زد . سرم را پایین انداختم و گفتم : آقات کی اومد ؟ سرش را بالا نیآورد و گفت : اون دیگه آقام نیست . مرتیکه .... . حرفش را خورد و زد زیر گریه . دلم می خواست بغلش کنم و بگویم گریه نکند . گریه که می کرد ، قیافه اش خیلی زشت می شد . دماغ بزرگش قرمز می شد . خال گوشه ی چشمش انگار تکان می خورد . دستش را توی دستم گرفتم و گفتم : چرا تو رو زد ؟
با دست دیگرش دماغش را مالید و گفت : داشت مامانم را می زد . رفتم جلو . محکم زد توی صورتم . می کشمش .
هیچی نداشتم که بگم . اگر زن داداش بود لابد می خواست پشت سر مامان مرتضی حرف بزند . زن داداش از بابای مرتضی خوشش می آید . همیشه وقتی با خواهرش حرف می زند ، داداش را با او مقایسه می کند و آه می کشد . آقا جان اگر می فهمید ، حسابی خلقش تنگ می شد . لب مرتضی باز هم خون آمد . گفتم بیا برویم خانه برایت دوا گلی بزنم . سرش را بالا آورد و گفت : نه ، زن آقا ناصر از من خوشش نمی یآد . راست می گفت : زن داداش از مرتضی خوشش نمی امد . می گفت مثل همون ننه ی عفریته اش می ماند . بلند شدم . دستش را کشیدم . به زور بردمش توی حیاطمان . زن داداش نبود . لب مرتضی را شستم . رفتم دوا گلی بیاورم که زن داداش آمد . از پشت پرده نگاه کردم . مرتضی بلند شد . سلام کرد . زن داداش نگاهی بهش کرد و رویش را کج کرد و آمد توی خانه . مرتضی به زن داداش نگاه نکرد . سرش را پایین انداخت و در را باز کرد و رفت .
زن داداش تاحالا دستش هم به من نخورده بود . رد انگشتانش روی صورتم ماند . بهم حرف بدی زد . کاش آقا جان زنده بود .
پرنده با تمام شوق منتظر باز شدن در قفس بود که در فرصت مناسب نقشه خودشو عملی کنه و...
پرنده نفس زنان و با خیالی آسوده از شوق رهایی در لب پنجره ای نشست...
یکی از ساکنین مجتمع در حال چسبوندن اطلاعیه ای بر روی درب آسانسور بود...
" یک پرنده پیدا شده است ..."
و پرنده فهمیده بود که محکوم به حبس ابد است!؟...
چند سال بعد و بارها و بارها پرنده با تمام شوق منتظر باز شدن در قفس بود...
پرنده دیگر نگران نبود،آزاد بود و رها!...
از بالا مردی را می دید که به سمت قفس حرکت می کرد اما پرنده دیگر منتظر نبود...
و پرنده ای را می دید که در کف قفس دراز کشیده بود...
نوشته ی بالا را یکی از استادان عزیزم برایم فرستاده بود ، حیف بود اگر تنهایی می خواندم . لذت جمعی زیباتر است.
زن داداش پیراهن مشکی اش را در آورده بود و با زن های همسایه بیرون می رفت . داداش پیراهن مشکی اش را در نمی آورد . می گفت : همسایه ها باید برایش پیراهن بیآورند و از عزا ، درش بیآورند . مرتضی با همان پیراهن مشکی مردانه اش روی درخت می نشست . به دیوار حیاط تکیه می دادم و سرم را بالا نمی آوردم . حوصله نداشتم با کسی حرف بزنم . زن داداش اصلا کاری به کارم نداشت . موهایم چرب و کثیف شده بود . آقا جان که بود ، زن داداش برایم آب داغ می کرد و می رفتم حمام . صورتم را با سرد شسته بودم . گلویم درد می کرد . هر روز به عکس آقا جان زل می زدم و چشمانم را می مالیدم و هق هق می کردم . کتاب حافظ آقا جان کنار عکسش روی تاقچه بود. بوی آقا جان را می داد . هیچ وقت کتاب را باز نمی گذاشت و برود سراغ کاری . همیشه می بوسیدش و می گذاشت روی تاقچه . به جای آقا جان ، کتاب را بوس می کردم و گریه می کردم . زن داداش اتاق آقا جان را تمیز نمی کرد . عکسش را با پیراهنم تمیز می کردم . کتاب را هم با بوس هایم .
روی زمین به پشتی تکیه داده بود و عکسش را در بغلم گرفته بودم و کتاب را جلوی پایم زمین گذاشته بودم . داداش در نزده توی اتاق آمد . بلند شدم . عکس آقا جان هنوز توی بغلم بود . از وقتی آقا جان مرده بود ، داداش همه اش اخم می کرد . به طرفم آمد . بدون این که حرفی بزند ، دستش را دراز کرد تا عکس را بگیرد . قاب را به خودم چسباندم . پایش را روی کتاب گذاشت و جلوتر آمد . سرم را پایین انداختم . صدایش را بالا برد و گفت : با این مسخره بازی ها می خوای چی را نشون بدی ؟ خیلی دوسش داری ؟ شده ، یه ذره به خانم داداشت کمک کنی ؟ گناه کرده ، با ما وصلت کرده . زن داداش خانه نبود . با خواهرش رفته بود خرید . عکس را زمین نگذاشتم . داداش گوشه ی لبش را گاز گرفت . سرم را که بالا آوردم ، صورتم داغ شد . صدای کشیده اش توی گوشم پوشید . کاش مرتضی روی درخت نبوده باشد ، وگرنه صدای ناله ام را می شنید . عکس آقا جان از دستم افتاد . شیشه اش شکست . خرده های شیشه روی کتاب ریخت . داداش دستم را محکم گرفت و روی زمین نشاندم . دستم را روی شیشه ها گذاشت . شیشه ها خونی شدند . آقا جان اگر زنده بود ، دستم هیچ وقت نمی برید و صورتم هیچ وقت داغ نمی شد . داداش در اتاق را محکم به هم کوبید . شیشه ها خیس شدند .
آقا جان که مرد ، داداش دم در ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود و با مردها دست می داد و سرش را برای زنهای همسایه پایین می آورد و بی دلیل سرش را تکان می داد و دستش را روی چشمانش می گذاشت . زن داداش توی اتاق روی زمین نشسته بود و مدام روی پای خودش می زد و می گفت : خدا ، بیچاره شدیم . بی پشت و پناه شدیم . سرش را به طرف زنهای همسایه می چرخاند و رو به آنها می گفت : اول که بی مادر شدیم ، حالا هم بی پدر . خوب شد ، زن بیچاره سر زا رفت و این روزها را ندید . مادر من را می گفت . سر به دنیا آوردن من ، مرده بود . دم در ایستاده بودم و مدام به داداش و زن داداش نگاه می کردم ، هیچ کدامشان نگاهم نمی کردند . زن داداش پیراهن مشکی مادرم را پوشیده بود . چند بار دیده بودم ، آقا جان این پیراهن را توی بغلش گرفته بود و گریه کرده بود . کمد مادر را گشتم . هیچ کدام از پیراهن هایش برایم اندازه نبود . پیراهن آبی تیره ای که آقا جان سال پیش از مشهد برایم آورده بود را پوشیدم . پیراهن را که بهم داد ، دستم را گرفت و گفت : شبیه مادرم شده ام . عکس مادر را ندیده ام . باید شبیه من بوده باشد . شاید هم من شبیه او باشم .
مرتضی پیراهن مشکی مردانه ای پوشیده بود و روی درخت توت خانه شان نشسته بود . آقا جان اگر زنده بود و بالای درخت می دیدش حتما دعوایش می کرد . همیشه از بالای درخت صدایم می کرد . من هم می دویدم ، توی تراس و برایش دست تکان می دادم . آقا جان می گفت : می خواهید بازی کنید ، بروید توی کوچه و مثل بچه های دیگر بازی کنید . داداش چند بار دعوایم کرده بود و گفته بود حق ندارم با مرتضی بازی کنم . آقا جان دست به سرم کشیده بود و گفته بود : کاری با من نداشته باشد . برای بچه ی خودش بزرگتری کند . زن داداش هم گوشه ی لبش را به دندان گرفته
رفته بود و دویده بود توی اتاق. آقا جان هم زیر لب می گفت : تا کی می خواد اجاق این خونه کور بمانه . داداش هم ، به آفتابه ی دم دستشویی لگد می زد و در حیاط را به هم می کوبید . دلم برای آقا جان و بوی سیگارش تنگ شده بود .
کاوه ی عزیز وبلاگ بدون سانسور را ترک کرد !!! هر دوی ما دلایل شخصی خود را داریم . لینک وبلاگ کاوه در پیوندهای این وبلاگ هست و منتظر خواندن کارهای خوب کاوه هستیم .
اصلا قصد نوشتن نقد یا خرده گرفتن بر چیزی را ندارم ، فقط می خواهم با دوستان درد دلی کرده باشم .
امروز میدان تجریش ( تهران ) کاری داشتم ، وقت برگشت ، دیدم هنوز برای رفتن به سر کار وقت دارم ، به دوستم گفتم برویم امامزاده صالح ( ع ) . دوستم چشمانش از حدقه بیرون زد که کجا ؟!؟ کلی پافشاری کردم که برویم و سر اخر همراهیم کرد . نذری قدیمی داشتم که مدتها بود ، می خواستم ادایش کنم و فرصت نمی شد . خیلی وقت بود ، نرفته بودم . از وقتی درخت کهنسال و دوست داشتنی وسط امامزاده را قطع کردند ، ارتباط من با آنجا را هم تبر زدند . از قسمت بانوان که وارد شدیم ، با دوستم رفتیم و دو تا چادر برداشتیم ( چشمتان روز بد نبیند ، بی نهایت کثیف بود و بو می داد و .... ، ولی ارزش نذرم از این حرفها بالاتر بود ! ) چادر را سرمان کردیم و رفتیم داخل صحن . با این که چهارشنبه بود و روز تعطیل نبود ، شلوغ بود و پر از زائر ! ( دلم گرم شد ، که هنوز هستند کسانی که مقدسات را از یاد نبرده اند ! ) چادر سر کردن خوب بلد نیستم . چادر مدام از روی مقنعه ام سر می خرد و روی شانه هایم می افتاد . دوستم چادر را دور کمرش پیچیده بود و راه می رفت . ( قصد مسخره کردن نداشتیم ، فقط از نظر خودمان همین مقنعه ی مشکی سرمان کافی بود . موهایمان هم که از زیر مقنعه بیرون نیامده بود )
اذان را گفته بودند و افرادی که داخل حرم بودند ، داشتند نماز می خواندند . درهای حرم را بسته بودند و کسی را راه نمی دادند . منتظر شدیم . دولا شدم تا بند کفش هایم را باز کنم تا وقتی در را باز کردند ، کفش ها را به دوستم بدهم و خودم زود بروم و نذرم را ادا کنم و برگردم . وقتی راست شدم ، طره ای از موهایم از زیر مقنعه بیرون آمد . نگهبان یا متصدی کفش یا نمی دانم چه کاره ی امامزاده با لحن بسیار زشتی گفت : خانوم ، موهاتو بکن تو . اومدی زیارت یا عروسی ؟!؟ نگاهش کردم و گفتم : صبر کنید ، درست می کنم . چرا دعوا دارید ؟ داشتم موهایم را درست می کردم که خانمی از کنارمان رد شد و گفت : حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند . مگه مجبورت کردن ..... بیای این جا ؟!؟ این جا ، چیزی گیرت نمی یآد !!!! نفسم بند اومد . دوستم آب دهانش را قورت داد که به زن چیزی بگوید و خلاصه دعوایی راه بیندازیم . دستش را فشار دادم و نگذاشتم این کار را بکند و فقط زن را نگاه کردم . سرش را تکان داد و رفت ! مقنعه ام را درست کردم . گرم بود . نماز خیلی طولانی شده بود . زنی از کنار گفت : ای بخوره تو کمرشون این نماز که مردم و تو آفتاب نگه داشتن ! من و دوستم نگاهی به هم کردیم . بدون گفتن یک کلمه ، خم شدم و بند کفشم را سفت کردم . چادر را روی سرم جابه جا کردم . رفتیم ، چادر ها را تحویل بدهیم . دوستم رفت ، بطری آب را از آب سرد کن ، پر کند . روی منبع آب نوشته بود : وضو گرفتن و شستن دست و صورت با این آب اشکال شرعی دارد . چشمانمان گرد شد . اشکال شرعی ؟؟؟
چادر ها را از سر در اوردیم . پشت میله های درب ورودی ایستادیم . پشت این میله ها می توانی بدون چادر و تحقیر شدن و شنیدن زخم زبان گنبد را تماشا کنی ( هر چند ، گنبد هم در دست تعمیر بود و تا اطلاع ثانوی تعطیل ! ) از همان بیرون سلامی دادم و .... .
از حرم که بیرون آمدیم ، پیرزنی جلو آمد . بهترین راه ادا کردن نذرم همین بود . به گنبد نگاه کردم . احتمالا تا چند هفته ی دیگر طلایی و بزرگ بالا می رود و پیرزن هر لحظه خمیده تر و .... .
فرنوش زنگوئی
اردیبهشت 87
- که چی ؟؟! تا کی می خوای این جوری سر کنی ؟!؟
- نمی دونم . خب شما می گین ، چی کار کنم ؟!؟ ماه پیش خودش برگشت بهم گفت ، بابا که از زندون اومد ، باید از این محل بریم خب یعنی می دوونه دیگه !!!
- اون جوری کرم پودر نزن . زیر چشمتو نزن . یعنی می دوونه و هیچی نمی گه !؟
- آره به خدا ، می دونه . بابا 3 میلیون و نیم بدهی داشت . هر روز یه چک تازه می آورد و می ذاشت کنار تشک من و ..
- مداد چشم منو بردار . صد دفعه گفتم ، مداد باید حسابی سیاه باشه ! این که مثه آب دهن مرده می مونه .
می ذاشت کنار تشکت که چی ؟!؟
- خوبه ؟!؟ دم خط چشممو بلند بکشم یا کوتاه ؟!؟
- کوتاه ولی پر . بیا این جا ، هزار بار یادت دادم .
- صندلی بیارم ؟!؟
- نه ، صندلی نمی خواد . دو زانو بشین . گفتم ، می ذاشت کنار تشکت که چی ؟!؟
- که پاسشون کنم دیگه ! آخه ، فکر می کرد با حقوقم می تونم همه ی قرض ها رو بدم . فکر می کرد به یه منشیه دیپلمه ، خدا تومن حقوق می دن .
- پلک نزن .
- اولین چک بابا رو که پاس کردم ، فکر کرد از حقوقم دادم ، دومی و سومی رو گفتم مساعده گرفتم . باقی رو دیگه فهمید !!! به روی خودش نیآورد . فقط یه کم باهام سرد شد. دیگه همه باهم سر یه سفره غذا نمی خوردیم .
- اون سایه طوسی رو بده به من . کدوم شال رو سرت می کنی ؟!
- شال سبزه . حاجی عاشق این شال شده . طفلی حاج خانوم !!
- کجاست ؟!؟
- حاج خانوم ؟!؟ رفته مکه . دلم واسش می سوزه .
- دلت واسه هیچکی نسوزه !!! اون هم معلوم نیس تو جوونی چه غلطی می کرده که الان شوهرش داره ، این جوری می ذاره تو کاسه اش .
- پس اون سایه سبزه رو بیار . قلمو کوچیکه رو بده .
- وقتی چک های بابا رو پاس کردم ، مامان گفت باید از این محل بریم . بابا هم نپرسید واسه چی می ریم .
- یعنی دستی دستی گذاشتن این کاره شی ؟!؟
- آره ! مگه خودتون نگفتید تو این دنیا هیچکی دلش واسه اون یکی نمی سوزه . این هم شانس من از مامان و بابا بود .
- تا کی می ری پیش حاج آقا ؟؟
- فکر کنم یه دو هفته ی دیگه ای برم .
- می تونی خودتو بهش بندازی ؟!؟
- بندازم ؟!؟
- آره ، بندازی !! یه بچه ای ، دست و پا کن . اون وقت دیگه تامینی !!! تا آخر عمر !
- تونستن که می تونم ، ولی حاج خانوم چی ؟!؟
- گور پدر حاج خانوم . فکر کردی تا کی می تونی به کارت ادامه بدی ؟!؟ کی یه تیکه ی 40 ساله می خواد ؟!؟ مجبوری بری با عمله ها بپری . بعد هم یه مرضی ، کوفتی می ذارن تو دامنت و خدافظ . حالا حاج خانوم واجب تره یا خودت ؟
- راست می گین !
- بلند شو ، برو جلوی آینه ریمل بزن . باز نوک مژه هاتو فقط نزنی . ازریشه بزن .
- چشم . خاله ، رفتی دکتر ؟!
- کی با حاجی قرار داری ؟!؟
- الان دیگه باید پیداش بشه . میاد دنبالم .
- حرفی که زدم یادت نره . گور پدر حاج خانوم .
- چشم . خوب شدم ؟!؟
- آره ، مثله همیشه .
- من رفتم !
زن جواب آزمایش را از کشو بیرون آورد . برگه را توی دستش مچاله کرد . جلوی آینه نشست . رژ لب را برداشت . رژ را به صورتش مالید . برگه ی آزمایش را به آینه پرت کرد .
فرنوش زنگوئی
اردیبهشت 87
امروز آخرین روز دنیاست . این را زنم گفت . ساک خرید را روی میز گذاشت و گفت : روزنامه را خوانده ای ؟!؟ نوشته ، فردا زمین از بین میرود . خورشید به زمین می خورد و تمام . نگاهش کردم و گفتم : باز رفتی چه روزنامه ای خریده ای ؟!؟ تا آخر مطلب را درست خواندی ؟! چند روز پیش هم گفتی که ایران درگیر جنگ شده است . یادت است ؟!؟ زنم سبزی را از توی ساک بیرون آورد و در سینی گذاشت و گفت : توی خانه نشسته ای و از هیچی خبر نداری . مطلب را کامل خواندم . باورم نمی شد . اکبر آقا سبزی فروش ، پول سبزی را نگرفت . سوار تاکسی که شدم ، راننده پول نگرفت . لبخند کجی زدم و گفتم : یادم باشد خواستم بروم دفتر ، حتما سوار تاکسی بشوم . زنم به سمتم آمد و گفت : چرا باور نمی کنی ؟! حداقل این روز اخر عمر کمی جدی باش. بیا بشینیم یه کم فکر کنیم ببینیم چه خاکی باید به سرمان بریزیم . صندلی را به سمت خودم کشیدم و رویش نشستم و گفتم : چه خاکی بریزیم ؟!؟ هیچی ، همین جا می نشینیم تا بمیریم . سر کار رفتن هم تعطیل . بالاخره که یه روز باید بمیریم . حالا خودمان می دانیم که تا فردا بیشتر زنده نیستیم . خیلی جالبه نه ؟؟ فقط تا فردا زمینی داریم که رویش زندگی کنیم ، هوایی داریم که درش نفس بکشیم . خیلی عالیه . وای کاش یه کم زودتر می گفتی که می توونستم داستانش را بنویسم . زنم توی چشمانم زل زد و گفت : خواهش کردم ازت . امروز را شوخی نکن . باید از هم حلالیت بطلبیم . باید کلی تلفن بزنم . باید نماز قضاهام را بخوانم . باید به مادرم زنگ بزنم . باید از خواهرت حلالیت بطلبم . وای خدایا چرا فردا ؟!؟ چانه اش را گرفتم و گفتم : حالا روز اخر عمری از غذا خبری نیست ؟!؟ یعنی باید گشنه بمیریم ؟! نگاهم نکرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت . گوشی را برداشت . به مادرش زنگ زد . کلی گریه کرد . اشک ریخت . قربان صدقه ی مادرش رفت و از پشت تلفن چند بار بوسش کرد . گوشی را که گذاشت . اشک هایش را پاک کرد و گفت : شماره تلفن خواهرت را بگو . صندلی را به سمتش چرخاندم و شماره را گفتم . گوشی را چند ثانیه در دستش نگه داشت و گفت : جهنم ، یه بار که بیشتر نیست . خواهرم که گوشی را برداشت ، زد زیر گریه . کلی التماس کرد ، خواهش کرد تا خواهرم حلالش کند . حتی حاضر شد برود خانه ی خواهرم و به پایش بیفتد . بعد از کلی گریه ، قطع کرد . گوشی را که گذاشت گفت : حیف که آخرین روزه زمینه وگرنه همچین دمت را می چیدم که این طوری واسه من جولون ندی . بلند شدم . به سمتش رفتم . بلندش کردم . دستانم را دور کمرش حلقه کردم و گفتم : گفتی امروز اخرین روزه زمینه ، مگه نه ؟! سرش را تکان داد . گفتم : پس باید از من هم حلالیت بطلبی ، یا یه کاری کنی که حلالت کنم . زنم خودش را کمی جا به جا کرد و گفت : من که کاری نکردم که بخوام حلالیت بطلبم . فقط یه چند باری پشت سرت با خواهرم حرف زدم . وای خوب شد یادم افتاد باید به اون هم زنگ بزنم . یه چند بار هم از توی جیب کتت پول برداشتم . زنم را به سمت خودم کشیدم و گفتم : خب ، دیگه ؟!؟ به چشمانم نگاه کرد و گفت : چند بار هم بهت دروغ گفتم . همین . حالا می ذاری برم ؟؟! کمرش را فشار دادم و گفتم : مگر حلالیت نمی خوای بگیری ؟! بی حوصله سرش را تکان داد . گفتم : پس باید تا فردا همین جا بایستی و مرا ببوسی . خودش را از دستانم رها کرد و گفت : تو هم عجب دل خوشی داری به خدا . وایسم بوست کنم که چی ؟!؟ این همه کار دارم که انجام بدم . تو هم برو از اونایی که بهشون بدی کردی حلالیت بخواه . این قدر راحت این جا واینستا . نگاهش کردم و گفتم : این دنیا که جهنم رو به چشم دیدم ، بذار اون دنیا هم ببینم . زنم برگشت به سمتم . چشمانش را گرد کرد و گفت : به جهنم . هر کاری که دوست داری بکن . فقط این روز ه آخری دست از سر من بردار ، بذار کارهام رو بکنم . دستم را روی چشمانم گذاشتم و گفتم : ای به روی چشم . به اتاقم رفتم . پاکت سیگارم را از جیب کتم درآوردم . روی تخت دراز کشیدم . سیگارها را شمردم . باز تعدادشان کم شده بود . لبخندی زدم و از توی اتاق داد زدم و گفتم : به دروغ هات ، دزدی سیگار را هم اضافه می کنم . جوابی نداد . روزهای دیگر قشقرقی راه می انداخت . کتاب کلیسای جامع را باز کردم . به عکس ریموند کارور توی کتاب خیره شدم و گفتم : اگر زنده بودی و این روز را می دیدی ، چه داستان فوق العاده ای می نوشتی نه ؟! انگار سرش را تکان داد .
کتاب را بستم و روی شکمم گذاشتم.
با صدای زنم از خواب بیدار شدم . هنوز داشت با تلفن صحبت می کرد و گریه می کرد . به ساعتم نگاه کردم . فقط نیم ساعت تا پایان روز مانده بود . چه قدر خوابیده بودم . کاش هر روز آخرین روز دنیا بود . زنم را صدا کردم . جواب نداد . دوباره صدایش کردم . داد زد و گفت که الان می آید . روی تخت غلت زدم . کتاب از روی شکمم روی زمین افتاده بود . کتاب را برداشتم . در بغلم گرفتمش . دلم می خواست وقتی می میرم کتاب هم با من باشد .
زنم آمد . گفتم : چه عجب ، روز آخری اومدی سراغ شوهرت . گفت : چی شده ؟ از صبح که خواب بودی . حالا چی شده ؟! گفتم : از همه حلالیت خواستی ؟ سرش را تکان داد . گفتم : از همه به جز من . زنم به سمتم آمد . پیشانی ام را بوسید و گفت : هنوز به خاله ات زنگ نزدم . زنگ می زنم ، میآم . حالا حلال ؟!؟ سرم را تکان دادم و گفتم : حرف مرد یکیه . به سمت در رفت . به ساعتم نگاه کردم . فقط 10 دقیقه مانده بود . کتاب را باز کردم . حوصله ی خواندن نداشتم . دوباره بستم و بغلش کردم . صدای زنم از اتاق می امد . باز داشت گریه می کرد . پیشانی ام هنوز از بوسه اش داغ بود . خواستم بلند شوم ، بروم گوشی تلفن را از پریز بکشم . در آغوش بگیرمش . آن قدر ببوسمش تا خورشید به زمین بخورد و در آغوش هم از دنیا برویم . چه عاشقانه . روی تخت غلتی زدم . به ساعتم نگاه کردم . فقط 1 دقیقه . صدایش کردم . جواب نداد . اتاق روشن شد . نور چشمانم را اذیت می کرد . چشمانم را بستم . دوباره صدایش کردم . جواب نداد . فریاد زدم : دوستت دارم . باز هم جوابی نیآمد . چشمانم را باز کردم . کتاب را سفت در آغوش گرفتم . همه جا پر نور شد .
فرنوش زنگوئی
زمستان ۸۶
