تبليغاتX
بدون سانسور - دلم جوش زده است
خودم هم نمی دانم چرا این قدر این داستان را دوست دارم ! خیلی قدیمی است ولی بازنویسی اش کرده ام .

روي دلم جوش زده است . مي ترسم بترکانمش . مي ترسم بترکد و اين دفعه به جاي چرک ازش چيز ديگري بيرون بريزد . آخر تا حالا روي دلم جوش نزده است .  وقتي به مامان گفتم دلم جوش زده است . سرش را که هميشه موقع شستن لباس ها لب حوض پايين مي اندازد و به لباسها يا شايد هم تشت يا شايد هم به جاي ديگر زل مي زند بالا آورد و گفت : تو که بلدي چه جوري بترکوني خب اين يکي رو هم ... .

آره بلدم چه طوري جوش بترکانم . دو تا انگشت اشاره ام را مي گذارم دو طرف جوش و فشار مي دهم . آن قدر فشار مي دهم تا صداي تق يا شايد پق يا شايد هم پر از جوش در بيايد و سرش باز شود و آن وقت من باز هم آن قدر فشار مي دهم تا تمام چرک هاي زرد يا شايد هم سفيد مايل به زرد از آن بيرون بيايد . بعد هم خون بيايد . اول خونش کمي نارنجي است ولي من آن قدر فشار مي دهم تا خون قرمز بيرون بيايد . بعد هم با يکي از تکه پارچه هاي کنار بساط خياطي مامان روي جوش را پاک مي کنم .

 مي دانم تا حالا خيلي جوش ترکانده ام . جوش هاي اعظم که هميشه ي خدا پيشانيش پر از جوش است يا جوش ها مرتضي که هر چه قدر هم فشار مي دهم خون قرمز بيرون نميايد . تا حالا چند بار از مامان پرسيده ام چرا خون مرتضي اين قدر سياه است ولي هر بار چيزي نگفته و بلند شده و منقل مرتضي را با پا از اتاق پرت کرده بيرون و مرتضي هم آمده و زير چشم مامان را کبود کرده و باز هم مامان گريه کرده و من به خودم قول داده ام که ديگر اين سوال را نپرسم ولي باز هم پرسيده ام .

مامان هم هميشه جوش مي زند . ولي نه مثل اعظم و نه مثل مرتضي . جوش هاي مامان يک شکل ديگر است . دختر کبري خانم که دارد پزشکي مي خواند يک بار گفت جوش هاي مامان عصبي است . ولي من نمي دانم فرق جوش عصبي با جوش معمولي چيست . براي همين جوش هاي مامان را زياد در نمي آورم .

آخر مي ترسم که جوش عصبي يک جورهايي با جوش معمولي فرق کند و مامان خيلي دردش بگيرد و از درد مثل بابا به خودش بپيچد و ناله کند و بعد هم داد بکشد و من و اعظم را بزند .

 تا حالا هيچ کدام از جوش هاي بابا را هم نترکانده ام . آخر مي ترسم بابا مثل هميشه عصباني شود و آن وقت  از روي پله ي اول اتاق که هميشه رويش مي نشيند بلند شود و بيآيد توي اتاق و کمربند را بر دارد و من و اعظم آن قدر گريه کنيم تا مامان بدود جلو و از زير فرش يک کم پول درآورد . بابا هم لگدي به من يا اعظم بزند و در را محکم ببندد و برود .

جوش روي دلم خيلي اذيتم مي کند . هر روز دارد بزرگتر مي شود . اول ها از زير پيراهن مردانه ي کهنه ي مرتضي که برايم خيلي بزرگ است ديده نمي شد ولي الان ديده مي شود . سرش نه سفيد است مثل جوش هاي خودم . نه قرمز است مثل جوش هاي اعظم نه سياه است مثل جوش هاي مرتضي . حتي مثل جوش هاي مامان هم نيست .

 از روزي كه مامان خانه نبود و دوست بابا آمد خانه مان جوش زده ام . دوست بابا زشت بود و سياه . بابا خيلي قربان صدقه اش مي رفت . برايش كه چاي بردم ، بابا چادرم را از سرم كشيد . ديگر هيچ وقت پايم را در اتاق بزرگه نمي گذارم . دستهاي دوست بابا حالم را به هم مي زد . بابا گفت اگر به حرفهاي دوستش گوش كند ديگر هيچ وقت مامان را نمي زند . شب كه مامان برگشت، كلي كتك خورد . مامان گريه مي كرد و خودش را ميزد . بابا هم او را ميزد . كاش حرفهاي بابا را باور نكرده بودم .

آخ

جوش روي دلم تكان خورد !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:23  توسط فرنوش زنگوئی   |