<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بدون سانسور </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/</link>
<description> </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Oct 2009 04:41:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سریع ترین ماشین در جهان</title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>قول می دم این دیگه آخریش باشه ! آخه تا حالا این سرعت رو برای هیچ ماشینی ندیده بودم. فوق العاده است . از دفعه ی دیگه با داستان برمی گردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;WIDOWS: 2; TEXT-TRANSFORM: none; TEXT-INDENT: 0px; BORDER-COLLAPSE: separate; FONT: small Tahoma,&apos;new york&apos;,times,serif; WHITE-SPACE: normal; ORPHANS: 2; LETTER-SPACING: normal; WORD-SPACING: 0px&quot;&gt;&lt;B style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;BORDER-BOTTOM: rgb(0,102,204) 1px dashed; BACKGROUND: none transparent scroll repeat 0% 0%; CURSOR: pointer; -moz-background-clip: border; -moz-background-origin: padding; -moz-background-inline-policy: continuous&quot; id=lw_1256790847_1 class=yshortcuts&gt;Shelby Super Cars&lt;/SPAN&gt; Ultimate Aero&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;WIDOWS: 2; TEXT-TRANSFORM: none; TEXT-INDENT: 0px; BORDER-COLLAPSE: separate; FONT: small Tahoma,&apos;new york&apos;,times,serif; WHITE-SPACE: normal; ORPHANS: 2; LETTER-SPACING: normal; WORD-SPACING: 0px&quot;&gt;&lt;B style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;با سرعت : 412.8 کیلومتر در ساعت&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://uploader.ir/rozanehgroup/aban88/sarietarin_jahan/dhpbjtjs_114c324xmxj_b_thumb.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 04:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>BMW</title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>از وقتی بچه بودم ، آرزو داشتم که یک ‌BMW داشته باشم . وقتی آلمانی یاد گرفتم ، آروزم این شد که با BMW خودم در اتوبانهای هانوفر با سرعت حرکت کنم . نمی دونم شاید این آروزها کمی بچه گانه باشه ولی به هر حال آرزو ست دیگه . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی از دوستان قدیمی ام عکس مدل جدید &lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;BMW Vision Efficient Dynamics&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt; را که در نمایشگاه فرانکفورت به نمایش در میآید را برایم ایمیل کرده بود ، همه ی آرزوهای قدیمی ام زنده شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://paultan.org/image/bmw-vision-ed-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.motorward.com/wp-content/images/2009/08/BMW-Vision-EfficientDynamics-1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قربان ، صدقه ام برو  ! </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين چندمين بار بود كه خوابش را مي ديدم . راستش براي سن وسال من كمي احمقانه به نظر مي رسد كه از اين خوابها ببينم ولي خب مي بينم ديگر ! هر دفعه در خواب كمي جلوتر مي رويم . بار اول كه به خوابم آمد داشتيم در پارك قدم مي زديم . همان پاركي كه عصرها بعد از كار با شوهرم از كنارش رد مي شديم . شوهرم را خيلي دوست داشتم . اما فكر نمي كنم بيشتر از 2 يا 3 بار مستقيم در چشمانش نگاه كرده باشم و اين جمله را به او گفته باشم  ولي او برعكس من مدام چپ مي رفت و راست مي رفت و اداي دوست داشتن در مي آورد . مدام دستش در موهاي من وول مي خورد . از اين كارش متنفر بودم . قربان صدقه رفتن زياد حال آدم را به هم مي زند . چند باري خواستم به رويش بياورم ولي نتوانستم . طفلك خيلي با محبت بود . 5 شنبه اي كه رفته بودم سر خاكش بهش گفتم . احتمالا از زير خاك هم داشته مي گفته كه خيلي من را دوست دارد ولي من صدايش را نمي شنيدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فكر نمي كنم اين يكي اين طور باشد . آخر هر بار در صف شير پشت سرش مي ايستم حتي نيم نگاهي هم به من نمي اندازد . كسي از همسايه ها هم او را نمي شناسد . فقط همه مي دانند كه تنها زندگي مي كند . 5 شنبه اي كه رفته بودم سر خاك شوهرم ، برايش حلوا بردم . در خانه اش را كه زدم ، خيلي دير در را باز كرد . لباس مرتبي تنش بود . خيلي خشك و رسمي تشكر كرد . همان شب بود كه بار اول به خوابم آمد . در پارك با هم قدم مي زديم . در خواب هم نگاهم نمي كرد . صبح كه بيدار شدم خيلي خوشحال بودم . راستش شوهرم عادت داشت مدام در چشمانم نگاه كند و حرف بزند . بعضي وقتها دلم مي خواست كه دهانش را با نخ و سوزن بدوزم و هر وقت خواستم كه حرفي بزند با قيچي نخها را باز كنم . اميدوارم كه براي اين فكر شيطاني ام بدنش در گور نلرزد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبل از اين كه دوباره به خوابم بيآيد در ويدئو كلوپ ديده بودمش . داشت فيلم انتخاب مي كرد . شوهرم از فيلم خوشش نمي امد . هميشه وسط فيلم آن قدر حرف ميزد كه هيچي از فيلم نمي فهميدم . هر وقت مي گفتم برويم سينما ، سري تكان مي داد و مي گفت به جاي اين كه كلي پول بليط بدهيم ، من مي روم كباب مي خرم ، تو هم يه برنج بذار ، با هم حرف مي زنيم و مي خوريم .  شوهرم بعضي وقتها غير قابل تحمل مي شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز بعد از اين كه ديدمش ، به خوابم آمد . با هم رفته بوديم سينما . داشتيم با هم چيپس مي خورديم . هميشه دوست داشتم كه اين سيب زميني هاي خشك را زير دندانم خرد كنم . دكتر خوردن غذاي چرب را براي شوهرم غدغن كرده بود . خيلي وقت بود كه در بيداري چيپس نخورده بودم . ان شب دستمان در خواب به همديگر خرد . گرمي دستش را احساس كردم . دستانش مثل دستان شوهرم پر مو نبود . صبح كه از خواب بيدار شدم ، دلم نمي خواست دست و صورتم را بشويم . گرمي دستش را براي هميشه مي خواستم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندبار ديگر هم در خواب ديدمش . اما ديشب با هميشه فرق مي كرد . من هيچ وقت از اين جور خوابها نمي بينم . راستش اصلا براي سن من زشت است . گرمي دستانش تنم را آتش مي زد . تا صبح تمام تشكم خيس عرق شده بود . بايد يك كاري مي كردم . شايد اگر براي يك بار با هم حرف بزنيم و كمي از خودش برايم بگويد يا من كمي از خودم برايش بگويم ، اين خوابها تمام شود . بايد با او حرف بزنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صف شير نيآمد . پارك نيآمد . ويدئو كلوپ نبود . يك هفته گذشت . خبري از او نشد . بوي لاشه اش تمام محل را پر كرد . دلم براي قربان صدقه رفتنهاي شوهرم تنگ شده است .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 08:51:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تف به اين زندگي !!! </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;ساعت 6 از خواب بيدار مي شوي . وقتي جلوي آينه مي ايستي تا موهايت را شانه بزني به زمين و زمان فحش مي دهي . الان مثلا تابستان است . پشت ميزت كه مي نشيني ، انگار وارد جهنم شده اي . از كار كردن در خانه متنفري !!! ولي بيرون از خانه كار پيدا نمي شود . اين تنها كاري است كه مي تواني انجام بدهي . مچ دستت هنوز درد مي كند . چشمانت هنوز  قرمزهستند. زير لب تكرار مي كني كه مترجمي گندترين كار دنياست . هر چند باور داري كه گندتر از اين كار هم وجود دارد . ولي مغزت كار نمي كند . ساعت را نگاه مي كني . 3 ساعت گذشته است و تو بدون تكان خوردن فقط ترجمه كرده اي ! صبحانه مي خوري . ظرف مي شويي . كمي اتاق بهم ريخته ات را مرتب مي كني و دوباره نگاهي به ميزت مي كني . از ميز تحريرت متنفر شده اي . كوه كاغذهاي ترجمه شده ي روي ميز حالت را به هم مي زند . دوباره مي نشيني كار مي كني . كار مي كني و كار مي كني . صداي شكمت و درد چشمانت دوباره متوقفت مي كند . ساعت 2 شده است و تو هنوز داري ترجمه مي كني . بلند مي شوي . صندلي را پشت سرت روي زمين مي اندازي . كاش مي شد همه ي برگه ها را آتش زد . حيف ! &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;در يخچال را باز مي كني . باز هم سوسيس يا سيب زميني سرخ كرده ؟!؟! سوسيس كه توي روغن صدا مي كند ، دلت مي خواهد لخت مي شدي و تو هم توي روغن مي پريدي و ان قدر صدا ي جلز ولز مي دادي تا سرخ مي شدي . سرخ سرخ . بعد از توي ماهيتابه بيرون مي امدي و دوباره پشت ميزت مي نشستي . مطمئنا ديوانه شده اي . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;موبايلت زنگ مي خورد . – سلام   - سلام . خوبي ؟  - مرسي تو خوبي ؟ - اي بد نيستم . مي گذره .   – چه خبر ؟  - سلامتي . هيچي . مي خواستم ناهار بخورم .  – برو . مزاحمت نمي شم . زنگ زدم ، حالت رو بپرسم .  – لطف كردي . امشب مي ايي ؟ شام درست كنم ؟  - راستش امشب ...   – باشه . به كارت برس . مراقب خودت باش.  – دوستت دارم .  – .............. &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;دوباره پشت ميزت مي نشيني . ساعتت را نگاه مي كني . 3:15 است . خطوط انگليسي از جلوي چشمانت كه رد مي شوند ، به تو لبخند مي زنند . برايشان شيشكي در مي كني . نگاهت نمي كنند . يكي شان با صداي كلفتي داد مي كشد : عجله كن . خودكارت را محكم روي كاغذ فشار مي دهي . صداي جيغشان را كه مي شنوي ، پوزخند مي زني . جيغشان هم انگليسي است . &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;هوا تاريك شده است . بلند مي شوي ، برق اتاق را روشن كني . ساعت 8:20 است . باز هم گرسنه ات است . به سراغ يخچال مي روي . يادت رفته بود خريد كني . يعني راستش يادت نرفته بود . جيبت خالي بود . چند تا قند از قندان برمي داري . شيريني قند كه توي دهانت مزه مي دهد ، چشمانت را مي بندي . سرت گيج مي رود . شارژ ساختمان را هنوز نداه اي . امروز چندم است . كمرت درد مي كند . چشمانت خسته است . تلويزيون را روشن مي كني . كانالها را عوض مي كني . هيچي ندارد . بلند مي شوي . ضبط را روشن مي كني . what a wonderful life   لويي آرمسترانگ فضاي اتاقت را پر مي كند . خوش به حالش . لابد زندگي قشنگي داشته است كه اين اهنگ را خوانده است . بلند مي شوي . ضبط را خاموش مي كني . دوباره به اتاقت مي روي . كاغذهاي ميزت را مرتب مي كني . صداي كلفت لويي آرمسترانگ توي گوشت زنگ مي زند . پشت سر هم مي گويد  what a wonderful life   . گوشت را مي گيري و داد مي كشي تف به اين زندگي ! &lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا بنویسیم ؟؟؟ </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ديروز بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم ، خجالت زده ي همه ي دوستان شدم . راستش فكر نمي كردم كه وبلاگ من اين همه مخاطب داشته باشد . يكي از دوستان خيلي قشنگ نوشته بود : زنده اي فرنوش ؟ خيلي برايم جالب بود . زنده ام . البته تا معني زندگي چي باشد !! چند روز پيش سر كلاسي  ، استاد گفت كه هر كس هر كلمه اي را يك جور معني مي كند . وقتي به وبلاگم سر زدم ديدم ، استاد راست مي گويد . دوستمان منظورش از زندگي يك چيز است و من هم يك چيز . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا نمي خواهم حرف از سياست بزنم . راستش اصلا دوست ندارم كه وبلاگم فيلتر شود . من و سياست !؟؟!؟ ( خواهش مي كنم پيش داوري نكنيد ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند وقت پيش جايي براي كار رفته بودم ، شركت بيمه اي دنبال مترجم مي گشت . من هم رفتم . دفتري در سعادت آباد . با يكي از همكلاسي هاي دانشگاهم رفتم ( و چه خوب شد كه با هم رفتيم ) دفتري كوچك و با يك كارمند مرد . وقتي نشست با نگاهش داشت من و دوستم را مي خورد . مدام هم اصرار مي كرد كه برايمان چاي بيآورد . با كلي بهانه از آنجا بيرون آمديم . راستش خيلي خودم را سرزنش كردم كه چرا كار خوب و راحتم را ول كردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شركت بزرگ ( اسمش را نمي آروم ) تماس گرفتند . براي پروژه اي بود ، وقتي رفتم آنجا از رفتنم پشيمان شدم . مدير تقريبا 50 سالش مي شود . حالم از همه شان به هم مي خورد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر وقت از دنبال كار گشتن به خانه برمي گردم ، بالا مي آروم . از همه ي اين آدم هاي كثيف حالم به هم مي خورد . هر روز اين جامعه دارد رنگ و بوي داستانهاي مرا بيشتر به خود مي گيرد . هميشه فكر مي كردم داستانهايم اغراق زيادي دارد اين چند هفته فهميدم كه بايد كثيف كثيف تر بنويسم . شايد هم ننويسم . راستش وقتي همه مان دور و برمان اين كثافت كاريها را مي بينيم ، چرا بايد بنويسم ؟! چرا بنويسم كه همه ي بچه هاي دانشكده مان از رفتن به اتاق استاد ( ..... ) واهمه دارند . وقتي استاد مرا براي پروژه ي تحقيقي پيش خودش خواست ، همه ي بچه ها به من گفتند كه نروم . استاد خيلي ..... است . اين براي يك دانشگاه فاجعه است . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا بنويسم كه يكي از همكلاسي هايم با يك مرد مسن معتاد ازدواج كرده است تا او قرض هاي پدرش را بدهد ؟ چرا بنويسم كه در خوابگاه دختران هم جنس بازي سر به فلك كشيده است ؟!؟ اين قدر راحت با اين قضيه برخورد مي كنند كه براي يك لحظه احساس مي كني هم جنس بازي اصلا كار بدي نيست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا بنويسم كه .......... . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا خودتان حساب كنيد ، از اين به بعد بايد بنويسيم يا نه ؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Jul 2009 18:58:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كارشناسي ارشد </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>قبول شدم ! آن قدر ذوق زده بودم كه يادم رفت ، ايميل و پيغامهاي دوستان را جواب دهم . رشته ي علوم ارتباطات اجتماعي . مجاز شدم . رتبه ام هم تقريبا خوب است . اگر خدا بخواهد دانشگاه علمه طباطبايي قبول مي شوم . فقط يه كوچولو دعا كنيد كه ديگر قبولي حتمي شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همه ي دوستان گلم كه ايميل زده بودند و پيغام گذاشته بودند يك دنيا ممنونم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 05:34:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> دلم جوش زده است    </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#9900cc&gt;&lt;FONT color=#00ffff&gt;خودم هم نمی دانم چرا این قدر این داستان را دوست دارم ! خیلی قدیمی است ولی بازنویسی اش کرده ام .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روي دلم جوش زده است . مي ترسم بترکانمش . مي ترسم بترکد و اين دفعه به جاي چرک ازش چيز ديگري بيرون بريزد . آخر تا حالا روي دلم جوش نزده است .  وقتي به مامان گفتم دلم جوش زده است . سرش را که هميشه موقع شستن لباس ها لب حوض پايين مي اندازد و به لباسها يا شايد هم تشت يا شايد هم به جاي ديگر زل مي زند بالا آورد و گفت : تو که بلدي چه جوري بترکوني خب اين يکي رو هم ... . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آره بلدم چه طوري جوش بترکانم . دو تا انگشت اشاره ام را مي گذارم دو طرف جوش و فشار مي دهم . آن قدر فشار مي دهم تا صداي تق يا شايد پق يا شايد هم پر از جوش در بيايد و سرش باز شود و آن وقت من باز هم آن قدر فشار مي دهم تا تمام چرک هاي زرد يا شايد هم سفيد مايل به زرد از آن بيرون بيايد . بعد هم خون بيايد . اول خونش کمي نارنجي است ولي من آن قدر فشار مي دهم تا خون قرمز بيرون بيايد . بعد هم با يکي از تکه پارچه هاي کنار بساط خياطي مامان روي جوش را پاک مي کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مي دانم تا حالا خيلي جوش ترکانده ام . جوش هاي اعظم که هميشه ي خدا پيشانيش پر از جوش است يا جوش ها مرتضي که هر چه قدر هم فشار مي دهم خون قرمز بيرون نميايد . تا حالا چند بار از مامان پرسيده ام چرا خون مرتضي اين قدر سياه است ولي هر بار چيزي نگفته و بلند شده و منقل مرتضي را با پا از اتاق پرت کرده بيرون و مرتضي هم آمده و زير چشم مامان را کبود کرده و باز هم مامان گريه کرده و من به خودم قول داده ام که ديگر اين سوال را نپرسم ولي باز هم پرسيده ام . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مامان هم هميشه جوش مي زند . ولي نه مثل اعظم و نه مثل مرتضي . جوش هاي مامان يک شکل ديگر است . دختر کبري خانم که دارد پزشکي مي خواند يک بار گفت جوش هاي مامان عصبي است . ولي من نمي دانم فرق جوش عصبي با جوش معمولي چيست . براي همين جوش هاي مامان را زياد در نمي آورم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر مي ترسم که جوش عصبي يک جورهايي با جوش معمولي فرق کند و مامان خيلي دردش بگيرد و از درد مثل بابا به خودش بپيچد و ناله کند و بعد هم داد بکشد و من و اعظم را بزند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; تا حالا هيچ کدام از جوش هاي بابا را هم نترکانده ام . آخر مي ترسم بابا مثل هميشه عصباني شود و آن وقت  از روي پله ي اول اتاق که هميشه رويش مي نشيند بلند شود و بيآيد توي اتاق و کمربند را بر دارد و من و اعظم آن قدر گريه کنيم تا مامان بدود جلو و از زير فرش يک کم پول درآورد . بابا هم لگدي به من يا اعظم بزند و در را محکم ببندد و برود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوش روي دلم خيلي اذيتم مي کند . هر روز دارد بزرگتر مي شود . اول ها از زير پيراهن مردانه ي کهنه ي مرتضي که برايم خيلي بزرگ است ديده نمي شد ولي الان ديده مي شود . سرش نه سفيد است مثل جوش هاي خودم . نه قرمز است مثل جوش هاي اعظم نه سياه است مثل جوش هاي مرتضي . حتي مثل جوش هاي مامان هم نيست . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; از روزي كه مامان خانه نبود و دوست بابا آمد خانه مان جوش زده ام . دوست بابا زشت بود و سياه . بابا خيلي قربان صدقه اش مي رفت . برايش كه چاي بردم ، بابا چادرم را از سرم كشيد . ديگر هيچ وقت پايم را در اتاق بزرگه نمي گذارم . دستهاي دوست بابا حالم را به هم مي زد . بابا گفت اگر به حرفهاي دوستش گوش كند ديگر هيچ وقت مامان را نمي زند . شب كه مامان برگشت، كلي كتك خورد . مامان گريه مي كرد و خودش را ميزد . بابا هم او را ميزد . كاش حرفهاي بابا را باور نكرده بودم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوش روي دلم تكان خورد ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 May 2009 05:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزشمار </title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_ZKqb7n2UoCc/Rdp-XCtHFiI/AAAAAAAAAGo/QJCw6SQ3SM0/s320/Altered+Note+Book+for+Baby+Memory+Can.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۸.۱    مثل احمق ها تا ساعت 6 دانشكده ماندم  و در جلسه ي انجمن شركت كردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۸.۱    تمام جلسه با هم بحث كرديم . ( عجب چشم هايي داشت . ) چادرم را محكم تر گرفته بودم كه فكر كنه خيلي مذهبي ام . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۸    زودتر از همه در انجمن حاضر مي  شدم .وقتي با من حرف ميزد سرش را بالا نمي آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۹.۱۱   قشنگ ترين روز زندگي ام :  قرار شد با هم يك كتاب ترجمه كنيم !!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۹.۱۴     تا 7 در انجمن بوديم . فقط من و اون .  براي يك بار هم در چشمانم نگاه نكرد . تاريك شده بود . تا  ايستگاه اتوبوس مرا رساند . تمام مسير با افتخار كنارش راه رفتم . نمي دانستم كيفم را روي چادرم بندازم يا زير چادرم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۹.۱۴    براي اولين بار دم ايستگاه نگاهم كرد. لبخند كه مي زد 3 تا چين كنار لبش مي افتاد . كاش مي شد اين 3 تا چين را ببوسم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۹.  هر روز با هم ناهار مي خورديم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۰  هر شب با هم شام مي خورديم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۰.۵   از اين كه نگاهم كنه ديگر خجالت نمي كشيد . سر شام تو رستوران بهم گفت كه بالاي لبم سمت راست يه خال كوچيك دارم . من هم بهش گفتم كه وقتي اخم مي كنه  يه رگ كنار پيشوني اش سمت چپ باد مي كنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۰.۱۳    قرار شد به همه بگيم كه نامزد كرديم . كار كتاب رو به اتمام بود . حاج آقا و حاج خانوم ( مادر و پدرش ) براي بار سوم رفته بودند مكه . رفتم خانه اش. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۰.۱۳   بلد نبودم لبانش را ببوسم  . زبري ريشش كه به صورتم مي خورد موهاي تنم راست مي شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۰.۱۵   خالهاي روي تنش را شمردم . 14 تا خال روي بدنش داشت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۱.۱۳   عادت ماهيانه ام كه قطع شد ، كار كتاب هم  تمام شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۱.۱۴   توي چشمانم زل زد و گفت : بی احتیاطی کردی ! من که بهت گفتم . گوش نکردی . نگاهش نکردم و گفتم حالا چی کار کنیم ؟ شونه هاش رو بالا انداخت و گفت : چی کار کنیم نه عزیزم . چی کار کنی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۱    دیگه انجمن نمی آمد . دیگه انجمن نمی رفتم . همه جاپر شد که من باهاش به هم زدم . من به هم زده بودم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۲.۲   یه بسته تیغ خریدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۸۷.۱۲.۵   مامان چاره ی دیگه ای ندارم  . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                    فرنوش زنگوئي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                     فروردين 88 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 17:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز باستانی ایرانیان</title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز &lt;/FONT&gt;&lt;A title=فروردین href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;فروردین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; (معمولاً مطابق با &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۲۱ مارس&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B1_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۲۱ مارس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ یک ماه ادامه داشته ‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار &lt;/FONT&gt;&lt;A title=شاهنشاهی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شاهنشاهی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sepandarmazd.com/images/gallery/zartosht_3.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تاریخچه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره &lt;/FONT&gt;&lt;A title=هخامنشیان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;هخامنشیان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; بر ما پوشیده‌است. در اوستا نیز هیچ اشاره‌ای به این جشن نشده‌است. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار &lt;/FONT&gt;&lt;A title=ساسانیان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ساسانیان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; درباره جشن نوروز وجود دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;داریوش کبیر&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4_%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;داریوش کبیر&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;، یکی از شاهان هخامنشی (&lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۴۲۱ (پیش از میلاد) (هنوز ایجاد نشده)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B4%DB%B2%DB%B1_%28%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%29&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۴۲۱&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; - &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۴۸۶ (پیش از میلاد) (هنوز ایجاد نشده)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B4%DB%B8%DB%B6_%28%D9%BE%DB%8C%D8%B4_%D8%A7%D8%B2_%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%29&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۴۸۶&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;)، در آغاز هر سال از پرستشگاه &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;بأل مردوک (هنوز ایجاد نشده)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%A3%D9%84_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%A9&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بأل مردوک&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۱۶ فروردین&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B6_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۱۶ فروردین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.&lt;BR&gt;جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (&lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;چهارشنبه سوری&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87_%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چهارشنبه سوری&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (&lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;سیزده به در&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D9%87_%D8%AF%D8%B1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سیزده به در&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;سفره هفت سین&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87_%D9%87%D9%81%D8%AA_%D8%B3%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سفره هفت سین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;حاجی فیروز&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حاجی فیروز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/199.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D9.86.D9.88.D8.B1.D9.88.D8.B2_.D8.AF.D8&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوروز در آیات و روایات&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در کتاب &lt;/FONT&gt;&lt;A title=بحارالانوار href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بحارالانوار&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;علامه مجلسی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87_%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;علامه مجلسی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ‪ ۵۹بیش از ‪ ۴۵صفحه به نقل از &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;امام صادق&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;امام صادق&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; نقل شده‌است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که &lt;/FONT&gt;&lt;A title=علی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;علی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; در &lt;/FONT&gt;&lt;A title=نهروان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نهروان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی &lt;/FONT&gt;&lt;A title=نوح href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%AD&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوح&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; بر کوه جودی نشست، همان روزی که &lt;/FONT&gt;&lt;A title=جبرئیل href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A8%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D9%84&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;جبرئیل&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; بر پیامبر نازل شد، همان روزی که &lt;/FONT&gt;&lt;A title=ابراهیم href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ابراهیم&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ &lt;/FONT&gt;&lt;A title=علی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;علی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که &lt;/FONT&gt;&lt;A title=مهدی href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مهدی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; ظهور خواهد کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://bikarestan.files.wordpress.com/2008/03/norooz.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D8.A2.DB.8C.DB.8C.D9.86.E2.80.8C.D9.87.&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آیین‌های نوروزی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D8.AE.D8.A7.D9.86.D9.87.E2.80.8C.D8.AA.&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خانه‌تکانی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خانه‌تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چنان زوایای خانه را می‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی می‌شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پس از خانه تکانی، نوبت &lt;/FONT&gt;&lt;A title=سبزه href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A8%D8%B2%D9%87&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سبزه&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://kehtarpour.persiangig.com/Monasebat%20ha/1387.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.DA.A9.D8.A7.D8.B1.D8.AA_.D8.B4.D8.A7.D8&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;کارت شادباش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;کاری که پس از شکل گیری روش‌های جدید ارتباطی مانند نامه‌نگاری، یا شکل جدیدتر آن نامه‌های الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت‌های شادباش فرا می‌رسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی می‌کنند، البته کاری پسندیده‌است، امروزه و بعد از رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده می‌کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D8.AF.DB.8C.D8.AF_.D9.88_.D8.A8.D8.A7.D&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دید و بازدید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دید و بازدید رفتن تا پایان روز &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۱۲ فروردین&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B2_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۱۲ فروردین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... می‌روند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می‌رسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر می‌زنند و دیدارها تازه می‌کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت‌هایی که پیش آمده از احوال پرسی یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می‌شمارند و راه آشتی و دوستی در پیش می‌گیرند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D9.85.D8.B3.D8.A7.D9.81.D8.B1.D8.AA_.D9&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مسافرت نوروزی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;۱۴ فروردین&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B4_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;۱۴ فروردین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست می‌آید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می‌کنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر می‌روند و دیگران را به شام و ناهار دعوت می‌کنند. سفرهای زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به مشهد می‌روند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می‌گردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aftab.ir/e_card/photos/norouz8.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D8.BA.D8.B0.D8.A7.D9.87.D8.A7.DB.8C_.D8&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;غذاهای روز اول عید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اغلب مردم، روز اول عید نوروز سبزی پلو و ماهی، کوکو سبزی و آش می خورند. اگرچه غذاهایی دیگری نیز رواج دارد. برای مثال کردها صبح روز اول عید خورشت قورمه سبزی می پزند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A name=.D8.AF.DB.8C.DA.AF.D8.B1_.D8.A2.DB.8C.DB&gt;&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دیگر آیین‌ها&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بیش از امروز بوده‌است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، &lt;/FONT&gt;&lt;A title=&quot;نوروزی خوانی (هنوز ایجاد نشده)&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;action=edit&amp;redlink=1&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نوروزی خوانی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; مرسوم بوده‌است. در &lt;/FONT&gt;&lt;A title=گیلان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گیلان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; و &lt;/FONT&gt;&lt;A title=مازندران href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مازندران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; و &lt;/FONT&gt;&lt;A title=آذربایجان href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آذربایجان&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و ترجیع بند آن چنین بود:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می‌کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;تا چهل پنجاه سال پیش به راه انداختن «میر نوروزی» نیز یکی از آئین‌های رایج بوده‌است. داستان میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائین‌ترین قشرهای اجتماعی می‌سپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می‌کرد و فرمان‌های شداد و غلاظ علیه ثروتمندان و قدرتمندان می‌داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آنها نیز در این پنج روز حکم او را کم و بیش مطاع می‌دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می‌پرداختند. پس از آن پنج روز نیز میر نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هیچ کس از او بازخواست نمی‌کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنین و چنان کرده‌است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حافظ در این بیت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت میر نوروزی اشاره دارد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;
&lt;TABLE dir=rtl cellPadding=0 border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD width=32&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://channelonetv.persiangig.com/image/norooz_1_pers.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين يك داستان  واقعي است</title>
<link>http://farnooshz66.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش يادم نمي آيد ديروز بود ، امروز بود . مهم نيست . مهم اين است كه همه چيز واقعي است و همين جا اتفاق افتاده يا شايد جاي ديگر . اين ها اصلا مهم نيست . اجازه بدهيد برويم سر اصل مطلب. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از قسمت قشنگ ماجرا تعريف مي كنم . بالاخره بوسيدمش . لبهاي داغش را روي گونه ام گذاشت . نه !!! من لبهاي داغم را روي صورت يخش گذاشتم . خودش را عقب كشيد . كي ؟ يعني چي كه كي ؟ همكارم ديگر . اجازه بدهيد از اول متن را بخوانم . ببخشيد ، اين چند وقته خيلي حواس پرت شده ام .  من گرافيست يك شركت تبليغاتي هستم . 34 سالم است . او هم همكارم  است . بايد 22 سال را داشته باشد . ريز نقش و لاغر . انگشتان كشيده اش كه بر روي كيبورد حركت مي كند دلم مي خواهد كيبورد شوم و زير دستانش بلغزم . خنديدنش دلم را آب مي كند . ريز مي خندد . كوچولو و با نمك . وقتي مي خواهد كسي را اذيت كند ، دندان هايش را به هم جفت مي كند و صداي بانمكي در مي آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديروز آمد اين جا . ديروز نه هفته ي پيش . يادم نمي آيد . مهم  نيست . راستش خودش نمي خواست بيآيد . با كلك آوردمش . شركت سفارش بزرگي گرفته بود . من هم مدير اين پروژه شده بودم . از صبح دلم هواي بوسيدنش را كرده بود . به جاي او كامپيوترم را بارها بوسيدم . به سرم زد و به شركت زنگ زدم و گفتم كه حالم اصلا خوب نيست و نمي توانم بيآيم . كار حاضر است و فقط چند جا ايراد دارد . اگر به  نسترن بگوييد بيايد و اين جا كار را تمام كند ، يك ساعت ديگر كار آماده است . نسترن ديگر !!! همكارم . كمي حواستان را جمع كنيد . همه چيز را كه من نبايد توضيح بدهم . پس تفكر خواننده و اين حرفها چي مي شود ؟!؟ داشتم مي گفتم ، منزل من خيلي به شركت نزديك است . چند روزي است كه اينترنت منزل و شركت قطع شده است . بهانه ي خوبي داشتم كه كار را برايشان ايميل نكنم . منشي شركت نيم ساعت بعد تماس گرفت كه نسترن دارد مي آيد . خانه را از صبح مرتب كرده بودم . هول شدم . نسترن ، اين جا ؟؟ امروز يعني اون روز بهترين روز زندگي ام بود . دستشويي ام گرفته بود .  ولي نرفتم . شايد نسترن مي آمد و اگر در را دير باز مي كردم ناراحت مي شد . بايد براش يك كليد بزنم . اين جوري اگر من هم نباشم پشت در نمي ماند . بعد از چند دقيقه زنگ در به صدا در آمد . به سمت در رفتم . نمي دونستم دم در بوسش كنم يا بذارم بياد تو خونه و بعد . در را كه باز كردم ، چشمم در چشمانش قفل شد .  هر وقت كه شال طوسي را سرش مي كرد و خط چشم طوسي مي كشيد مستم مي كرد . به داخل دعوتش كردم . معذب بود انگار . خم كه شد بند كفشش را باز كند ، انحناي كمرش را نگاه كردم . يك قدم به سمتش رفتم . خيلي حاشيه رفتم ؟؟ آخر نمي دانيد كه . نمي توانيد اين انحناي كمر را  تصور كنيد . گفتم تا شما نفس تازه كنيد ، من هم كامپيوتر را روشن مي كنم . خيلي ديگر از كار نمانده . انگشتانم مي لرزد . نمي توانم كار را ادامه بدهم . شما بهترين كسي هستيد كه مي توانيد كار را ادامه بدهيد . فقط به همين ترتيبي كه من بهتون مي گم . نسترن سرش را تكان داد و گفت : سعي ام را مي كنم . گفتم : راستي با شركت تماس بگيريد و بگيد كه رسيديد . دست در كيفش كرد . تلفن همراهش را جا گذاشته بود . آب دهانم را با صدا قورت دادم . همه چيزي داشت خود به خود جور مي شد . گفتم : نگران نباشيد ، من تماس مي گيرم . به اتاقم رفتم . تلفن را از پريز كشيدم . تلفن همراهم را خاموش كردم . دستي به موهايم كشيدم . صدايش كردم . مانتويش را در نيآورده بود . گفتم : گرمتون نمي شه ؟ گفت : ممنون ، راحتم . اين قسمتهايش كمي خسته كننده است . حوصله ام سر رفته بود . بايد خودم را به مريضي مي زدم . گفتم : من روي تخت دراز مي كشم ، سرم داره گيج ميره . نسترن سري تكان داد و هيچي نگفت . دوباره دستانش روي كيبورد لغزيد . حس كردم كنارم نشسته . دستم را روي پايش گذاشتم . حركت انگشتانش را لا به لاي موهايم حس كردم . دستم را گرفتم . تك تك انگشتانش را بوسيدم . دستش را بو كردم . بلند شدم . تمام تنش را بو كردم . آهستم روي تخت خواباندمش . دكمه هاي مانتويش را باز كردم . شالش را از سرش در آوردم . موهايش بلند و پرپشت بود . روي شانه هايش سريد . رويش خم شدم . با دست روي لبانش كشيدم .  بلند نفس كشيد . لبانم را روي لبانش گذاشتم . داشتم از حرارت بدنم مي سوختم . داغ بودم . داغ داغ . يخ كرده بود . شايد دفعه ي اولش بود كه با كسي همخواب مي شد . لب هاي دوست داشتني اش را بوسيدم . چند بار ، پشت سر هم . حالا لازم نيست همه قسمت هار را براي  شما توضيح دهم . مگر شما از زندگي خصوصي تان تا حالا چيزي براي من گفته ايد ؟ بلند شدم . احساس كردم نسترن خسته شده است .  شربت آلبالو درست كردم . دو ليوان ريختم . نخورد . شربت را خوردم و دوباره موج و دريا شديم . كاش روز تمام نمي شد . ساعتها كنار هم خوابيديم . از نسترن سير نمي شدم . گه گاه صداي زنگ در بلند مي شد . هيچ كدام را جواب نمي داديم . زندگي جديدم را دوست داشتم . من غذا مي پختم . نسترن لبخند مي زد و برايم حرف مي زد . ريز و نمكي مي خنديد . ديگر هيچي از زندگي نمي خواستم . ساعتها روي تخت بوديم . از بوي بدنش سير نمي شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز زنگ در خيلي سر و صدا مي كرد . امروز نه ، اون روز نه ديروز . نمي دانم يك روزي . زنگ اعصابمان را داغون كرده بود . مجبور شدم لبان نسترن را رها كنم . بلند شدم . اتاق را گشتم تا شلوارم را پيدا كردم . دستي به موهاي عرق كرده ام كشيدم . در را كه باز كردم . دو تا مامور پليس با زن همسايه طبقه بالا پشت در بودند . مامور جلوي بيني اش را گرفت و گفت كه همسايه ها از بوي بد منزل من شكايت كرده اند . پرسيد كه بوي چيه ؟ گفتم : بو؟ بوي چيزي نيست . لابد باز غذام سوخته . مامور اجازه خواست كه داخل بشود . گفتم اجازه بدهيد به همسرم بگم . به داخل رفتم . به نسترن گفتم كه پليس دم در است . بلند شد . لباسش را تنش كرد . مامورها داخل شدند . جلوي بيني شان را گرفته بودند . نسترن از اتاق بيرون نيآمد . مامور كه در اتاق را باز كرد ، كف اتاق بالا آورد . زن همسايه جيغ كشيد . نسترن غرق خون روي تخت افتاده بود . بو گرفته بود . روي دو زانو نشستم . كف اتاق بالا آوردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اينجا خيلي خسته كننده است . همه ساكتند و هيچ كس حرف نمي زند . ازشان خواستم كه برايم كامپيوتر بيآورند . به جايش آرام بخش زدند . راستي دلم براي نسترن تنگ شده است . اين جا به ملاقاتم نيآمده است . زنگ يا اس ام اس هم نزده است . اگر  با شما تماس گرفت بگيد كه .... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                            &lt;/P&gt;&lt;BR&gt;&lt;xml&gt;&lt;/xml&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 08:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farnooshz66&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>farnooshz66</dc:creator>
<guid>http://farnooshz66.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
